بارى ، سالكى كه به اين پايه از معرفت و إدراك برسد و از إخلاص قدم در راه خدا بگذارد ، نهتنها در برابر خداوند و أولياى او سر تواضع فرود مىآورد ، بلكه در برابر مخلوقات خدا كه منتسب به حضرت ربّالعزّه هستند نيز متواضع و افتاده است ؛ چه اينكه تكبّرورزيدن و خود را از ديگران بالاترديدن نشانهء غفلت و تغافل از نفس و عيوب آن بوده و سالكى كه به تهذيب اشتغال دارد شرمسارى گناه بزرگ أنانيّتش ، او را از توجّه و ترفّع بر ديگران باز مىدارد .
حضرت علّامهء والد قدّس الله نفسه الزّكيّة مىفرمودند : راه خدا ، راه خاكسارى و مسكنت است . اگر انسان از خوديّت خود تنزّل كند و خود را پائين بياندازد ، خداوند ترحّم مىكند ، ولى اگر از كبر و هستى پوشالى خود تنزّل نكند خدا نيز بر او ترحّم نكرده و از او دستگيرى نمىكند . او در كمال عزّ خود مستغرق است و ميگويد : يا تو آقايى يا ما ! دو پادشاه در اقليمى نمىگنجند .
مىفرمودند : سالك راه خدا براى وصول به خدا و رسيدن به كمال بايد از همهچيز حتّى از خودش بگذرد ؛ تا يك ذرّه إنيّت و أنانيّت در او هست محال است به شاهراه حقيقت برسد و از شريعهء آن ماء معين استفاده كند .
در ترسيم مجازى بودن هستى انسان گرفتار نفس و جلوههاى آن مىفرمودند : سابقاً در جشنها و بازىها مرسوم بود كه فيلهاى بادى را هوا مىكردند و وقتى به آسمان نگاه مىكردى ، فيلى بزرگ را در وسط آسمان
هامش
-در ميان كوه خاكِ او فكند * پس براند آنگاه چون بادى سمند
پس دگر شب باز آمد شهريار * ديد او را همچنين مشغول كار
گفتش : آخر آنچه دوش آن يافتى * ده خراج عالم آسان يافتى
همچنان اين خاك مىبيزى تو باز ؟ * پادشاهى كن كه گشتى بىنياز
خاكبيزش گفت : آن زين يافتم * آن چنان گنجى نهان ، زين يافتم
چون از اين در دولتم شد آشكار * تا كه جان دارم مرا ايناست كار