بندها بگسست و بيرون شد ز زير * اژدهاى زشت غرّان همچو شير
در هزيمت بس خلايق كشته شد * از فتادهء كشتگان صد پشته شد
مارگير از ترس بر جا خشك گشت * كه چه آوردم من از كهسار و دشت
گرگ را بيدار كرد آن كور ميش * رفت نادان سوى عزرائيل خويش
اژدها يك لقمه كرد آن گيج را * سهل باشد خون خورى حجّيج را
خويش را بر استنى پيچيد و بست * استخوان خورده را در هم شكست
نفست اژدرهاست او كى مرده است * از غم بىآلتى افسرده است
گر بيايد آلت فرعون او * كه به امر او همى رفت آب جو
آن گه او بنياد فرعونى كند * راه صد موسى و صد هارون زند
كرمك است اين اژدها از دست فقر * پشّهاى گردد ز مال و جاه صقر
اژدها را دار در برف فراق * هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مىبود آن اژدهات * لقمهى اويى چو او يابد نجات
مات كن او را و ايمن شو ز مات * رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
كان تف خورشيد شهوت بر زند * و آن خفاشِ مرده ريگت پر زند
مىكش او را در جهاد و در قتال * مردوار اللهُ يَجزيك الوِصال
چون كه آن مرد اژدها را آوريد * در هواى گرم خوش شد آن مريد
لاجرم آن فتنهها كرد اى عزيز * بيست چندانى كه ما گفتيم نيز
تو طمع دارى كه او را بى جفا * بسته دارى در وقار و در وفا
هر خسى را اين تمنّا كى رسد * موسيى بايد كه اژدرها كشد
صد هزاران خلق ز اژدرهاى او * در هزيمت كشته شد اى واى او « 1 »
بارى مؤمن بايد نعمت عافيت را قدر بداند و هميشه از خدا ، عافيت
هامش
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، أبياتى منتخب از ص 226 تا 228 .