خود ادامه مىدهد ، امّا كسى كه بالاى كوه است اگر سقوط كند تمام استخوانها و مفاصل او شكسته و خُرد مىشود . و أصلًا چيزى از او باقى نمىماند . در صعود به قلّهء توحيد نيز اگر توسن نفس ، سركشى كند و لگدى بيندازد ، چه در پائين كوه و چه در بالاى آن ، بههرحال به صاحبش آسيب مىرساند ، ولى اگر او را از فراز كوه بيندازد ديگر نمىتواند سر بردارد و حركت كند .
مىفرمودند : نفس مانند يك قاطر چموش و سركش است ؛ انسان گاهى خيال مىكند كه نفسش سربهزير شده و ديگر هيچ تخطّى نمىكند ، ولى تا كمى ميدان مىيابد شروع به لگدپرانى مىنمايد . لذا انسان بايد با تذلّل و خشوع واقعاً از خدا بخواهد كه هميشه زمام و دهانهء نفس را خودش در دست بگيرد و آن را آنى به دست خود انسان نسپارد .
آنچه در فرعون بود آن در تو هست * ليك اژدرهات محبوس چَه است
اى دريغ آن جمله احوال توهست * تو بر آن فرعون بر خواهيش بست
گر ز تو گويند وحشت زايدت * ور ز ديگر آن فسانه آيدت
چه خرابت مىكند نفس لعين * دور مىاندازدت سخت اين قرين
اين جراحتها همه از نفس توست * ليك مغلوبى ز جهل اى سخت سست
آتشت را هيزم فرعون نيست * زانكه چون فرعون او را عون نيست
يك حكايت بشنو از تاريخ گو * تا برى زين راز سر پوشيده بو
مارگيرى رفت اندر كوهسار * تا بگيرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بود * آن كه جوينده ست يابنده بود
او همى جستى يكى مار شگرف * گرد كوهستان و در ايّام برف
اژدهايى مرده ديد آن جا عظيم * كه دلش از شكل او شد پر ز بيم
مارگير اندر زمستان شديد * مار مىجست اژدهاى مرده ديد
مارگير آن اژدها را برگرفت * سوى بغداد آمد از بهر شگفت