تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
اژدهايى چون ستون خانه‌اى * مىكشيدش از پى دانگانه‌اى كاژدهاى مرده‌اى آورده‌ام * در شكارش من جگرها خورده‌ام او همى مرده گمان بردش و ليك * زنده بود و او نديدش نيك نيك او ز سرماها و برف افسرده بود * زنده بود امّا به شكل مرده بود اين سخن پايان ندارد مارگير * مىكشيد آن مار را با صد زحير تا به بغداد آمد آن هنگامه جو * تا نهد هنگامه را بر چار سو بر لب شط مرد هنگامه نهاد * غلغله در شهر بغداد اوفتاد مارگيرى اژدها آورده است * بوالعجب نادر شكارى كرده است جمع آمد صد هزاران خام ريش * صيد او گشته چو او از ابلهيش منتظر ايشان و او هم منتظر * تا كه جمع آيند خلق منتشر مردم هنگامه افزون‌تر شود * كديه و توزيع نيكوتر رود جمع آمد صد هزاران ژاژخا * حلقه كرده پشت پا بر پشت پا مرد را از زن خبر نى ز ازدحام * رفته درهم چون قيامت خاص و عام چون همى حرّاقه جنبانيد او * مىكشيدند اهل هنگامه گلو اژدها كز زمهرير افسرده بود * زير صد گونه پلاس و پرده بود بسته بودش با رسنهاى غليظ * احتياطى كرده بودش آن حفيظ در درنگ و اتّفاق و انتظار * وز هياهوى و فغان بى شمار
وز غلوّ خلق و مكث و طمطراق * تافت بر آن مار خورشيد عراق آفتاب گرم سيرش گرم كرد * رفت از اجزاى او اخلاط سرد مرده بود و زنده گشت او از شگفت * اژدها بر خويش جنبيدن گرفت خلق را از جنبش آن مرده مار * گشتشان آن يك تحيّر صد هزار با تحيّر نعره‌ها انگيختند * جملگان از جنبشش بگريختند مىگسست آن بند ز آن بانگ بلند * هر طرف مىرفت چاقاچاق بند
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 718 | السيد محمد صادق الطهراني