مدّعى پهلوانى بود و مىخواست نقش شير را بر شانهء خود بزند ، أمّا در برابر درد نيش تاب نمىآورد و چون دلّاك خواست آن نقش را از دم آغاز نمايد ، آه و فغان كرد و گفت : بگذار تا شيرى كه بر دوش من است دم نداشته باشد و از جاى ديگرى آغاز كن . و چون دلّاك خواست نقش را از گوش يا شكم بزند ، هر بار ناله سر داد و گفت : بگذار اين عضو را هم نداشته باشد و از موضع ديگرى نقش شير را برايم بزن ! در نهايت دلّاك حيران شد و از خشم ، سوزن را بر زمين زد .
بر زمين زد سوزن آن دم اوستاد * گفت : در عالم كسى را اين فتاد
شير بى دمّ و سر و اشكم كه ديد * اين چنين شيرى خدا كى آفريد
اى برادر صبر كن بر درد نيش * تا رهى از نيش نفس گبر خويش
كآن گروهى كه رهيدند از وجود * چرخ و مِهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مُرد اندر تن او نفس گبر * مرد را فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن * آفتاب او را نيارد سوختن « 1 »
بارى بلا و ابتلا خلعتىاست از جانب حضرت پروردگار براى أولياء و محبّين تا درجات ايمان را پيموده و شرح صدر بيابند و در بوتهء بلا بقاياى وجود و كثرت از قلب آنها بيرون آيد .
روزى در محضر امام صادق عليهالسّلام از بلا و تحفهء حضرت حقّ براى مؤمن سخن به ميان رفت . حضرت فرمودند : از رسولخدا صلّى الله عليه و آله از
هامش
- ريزندهء نثار بلا بر سر ما نه تو خواهى بود ؟چون شفا اى دلربا از خستگى و درد توست * خسته را مرهم مساز و درد را درمان مكن( كشفالأسرار و عدّةالأبرار ، ج 2 ، ص 357 ، با تلخيص )دوام عيش و تنعّم نه شيوهء عشق است * اگر معاشر مائى ، بنوش نيش غمى( ديوانحافظ ، ص 220 ، غزل 480 )
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، دفتر أوّل ، ص 79 .