إلىالله است و معناى متداول آن اجتناب از مصاحبت و مجالست با أبناء روزگار خوّان است ، چه اينكه معاشرت با آنان موجب محبّت دنيا و تنزّل در عالم كثرت است . أمّا مرتبهء أعلى از عزلت ، انقطاع و دورى از ماسوىالله است ، خصوصاً طاغوت نفس كه هر چه بر سر انسان مىرود از مهجوريّت و دورى از عوالم قرب و محروم شدن از أنس با حضرت پروردگار ، همه و همه حاصل هستى موهوم و پندارى نفس است . كه بايد آن را با شراب وحدت و در قمار عشق باخته ، تا طائر جان در عوالم ربوبى به پرواز درآيد .
عزم آن دارم كه امشب نيممست * پاىكوبان كوزهء دردى به دست
سر به بازار قلندر درنهم * پس به يكساعت ببازم هر چه هست
تا كى از تزوير باشم خودنماى * تا كى از پندار باشم خودپرست
پردهء پندار مىبايد دريد * توبهء زهّاد مىبايد شكست
وقت آن آمد كه دستى بر زنم * چند خواهم بودن آخر پاى بست
ساقيا در ده شرابى دلگشاى * هين كه دل برخاست ، غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار * دور گردون زير پاى آريم پست
مشترى را خرقه از سر بركشيم * زهره را تا حشر گردانيم مست