وى داد . أبوجعفر خراسانى گفت : اين مقدار بسيار ناچيز است . حدأقلّ بايد صد درهم بدهى تا ببرم . شطيطه گفت : إنَّ اللَهَ لا يَسْتَحْيى مِنَ الحَقِّ « خداوند از آنچه حق باشد حيا نمىنمايد ( گرچه كم باشد ) . »
أبوجعفر خراسانى ميگويد : « درهم شطيطه را كج نمودم ( تا با بقيّهء درهمها مخلوط نگردد ) و در يكى از كيسهها انداختم . چون به مدينه رسيدم ، برخى مىگفتند وصىّ امام صادق عليهالسّلام عبد الله پسر آن حضرت است .
ابتدا بر او وارد شدم و او را با سؤالاتى آزمودم و ديدم كه صحيح جواب نمىدهد و حال و هواى مجلس او نيز متناسب با مقام إمامت نبود . از نزد او خارج شدم و با حال حيرت ، به زيارت قبر رسول خدا صلّى الله عليه و آله وسلّم رفتم و از خداوند طلب هدايت مىنمودم . چون به منزلگاه خود برگشتم غلامى سياه به نزد من آمد و پس از سلام گفت : أَجِبْ مَن تُريدُ . « آن كس را كه مىطلبى إجابت نما . » و مرا با خود به منزل حضرت موسىبنجعفر عليهماالسّلام برد .
حضرت فرمود : چرا نااميد گشتهاى ؟ به نزد من آى كه من حجّت و ولىّ خدا هستم . و مرا نزديك خود نشاند و من نشانهها و دلائل امامت را در أدب و علم و گفتار آن حضرت يافتم .
سپس آن حضرت فرمود : من ديروز پاسخ تمام سؤالات شما را در برگهها دادم . برگهها را بياور و درهم شطيطه را كه وزن آن يك درهم و دو دانق بوده ، و در كيسهاى باشد كه چهارصد درهم در آن است ، همراه با پارچهء او كه در بستهء آن دو برادر بلخى قرار دارد ، به نزد من آور .
من از سخنان حضرت بسيار تعجّب نمودم و أموال را با برگهها به نزد حضرت بردم . حضرت به آن كيسه اشاره نمود و فرمود : آن را خالى كن . و چون خالى كردم ، درهم شطيطه كه كج شده بود ، آشكار گرديد و حضرت آن را برداشتند و فرمودند : آن بسته را باز كن و باز كردم و حضرت پارچهء شطيطه را با
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 616
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٦١٦