امّفروه با ملحفهاى از سندس سبز از قبر خارج شد و گفت : مولاى من ! پسر أبىقحافه مىخواهد نور تو را خاموش كند ، أمّا خدا فروغ نور ولايت تو را هر روز تابناكتر مىكند ! « 1 »
همين يك جملهء امّ فروه : وَ مَنْ لايَتِمُّ التَّوْحيدُ إلَّابِحَقيقَةِ مَعْرِفَتِه « كسى كه توحيد حضرت پروردگار جز با معرفت حقيقى او معنى پيدا ننموده و كامل نمىشود » در وصف حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام ، در نشاندادن پايهء كمال و معرفت او بس است .
همچنين مرحوم مجلسى در بارهء يكى از اين زنان مؤمنه كه دلش از تابش أنوار معرفت و ولايت روشن شده بود ، داستانى را به اين مضمون روايت ميفرمايد كه : پس از رحلت حضرت إمام صادق عليهالسّلام گروهى از شيعيان در نيشابور گرد آمدند و أبوجعفر محمّدبنعلى نيشابورى را از ميان خود برگزيدند و مبلغ سىهزار دينار و پنجاههزار درهم و مقدارى لباس به او دادند و مجموعهاى از سؤالات خود را در هفتاد برگه نوشتند به طورى كه در هر برگه يك سؤال نوشته شده بود و بقيّهء ورق سفيد بود تا جواب در آن نوشته شود و هر دو ورق را با سه بند بستند و بر روى هر بندى يك مُهر زدند و به أبوجعفر گفتند : اين برگهها را يك شب در اختيار هر كس مدّعى إمامت است قرار مىدهى و فردا از او باز پس مىگيرى . اگر مُهرها شكسته نشده بود ، پنج برگه را بگشا ؛ اگر ديدى به إعجاز جواب آن را داده است معلوم مىشود كه او إمام بوده و مستحقّ اين أموال است و أموال را به وى برگردان و گرنه أموال ما را پس بياور .
در نيشابور زنى نيز كه « شطيطه » نام داشت به نزد وى آمد و يك درهم سالم و يك قطعهء پارچه كه خود بافته بود و معادل چهار درهم ارزش داشت ، به
هامش
( 1 ) . بحارالأنوار ، ج 41 ، باب 11 ، ص 199 ، ح 13 .