فَهامَ بِحُبِّهِ وَ سَما إلَيهِ * فَلَيسَ يُريدُ مَحْبوبًا سِواهُ
كَذاكَ مَنِ ادَّعَى شَوْقًا إلَيهِ * يَهيمُ بِحُبِّهِ حَتّى يَراهُ « 1 »
پيش او رفتم . چون مرا ديد گفت : اى سرىّ ! گفتم : لبّيك ! تو كيستى ، كه خداى بر تو رحمت كناد ؟ گفت : لا إله إلّاالله ! بعد از شناختن ناشناختن واقع شد ! من تحفهام ، و وى همچون خيالى شده بود . گفتم : اى تحفه ! چه فائده ديدى بعد از آنكه تنهايى اختيار كردى از خلق ؟ گفت : خداى تعالى مرا به قرب خود انس بخشيد و از غير خود وحشت داد . گفتم : ابن مثنّى مرد . گفت : رحمه الله ، خداى تعالى وى را از كرامتها چندان بخشيد كه هيچ چشم نديده است ، و همسايهء من است در بهشت . گفتم : خواجهء تو كه ترا آزاد كرد با من آمده است .
دعايى پنهان كرد و در برابر كعبه بيفتاد و بمرد . چون خواجهء وى بيامد و وى را مرده ديد ، به روى در افتاد . برفتم و وى را بجنباندم ، مرده بود . تجهيز و تكفين ايشان كرديم و به خاك سپرديم ؛ رحمهما الله تعالى . » » « 2 »
همچنين مرحوم علّامهء مجلسى در بحارالأنوار داستان يكى از زنان عارفه و متعبّده را بيان مىنمايد كه خلاصهء آن چنين است :
هامش
( 1 ) . « محبّ خداوند در دنيا همچون مريضى است كه مريضى او به طول انجاميده و دواى او همان درد محبّت و عشق وى است كه او را به مطلوبش مىرساند .
خداوند جامى از محبّت خود را به دو نوشاند و او كه مهيمن بر همهء هستى و ناظر أحوال محبّ خود است ، با اين شراب محبّت ، وى را سيراب نمود .
پس او سرگشتهء محبّت خداوند گشت و به سوى او بالا رفت و ديگر هيچ محبوبى غير از حضرت حقّ را طلب نمىنمايد .
اينچنيناست كسى كه ادّعاى شوق وصال او نمايد كه سرگشته و مجنون از محبّت او ميگردد تا به لقاء او برسد . »
( 2 ) . نفحات الأُنس ، ص 623 تا ص 626 ، و ص 929 و 930 .