سود . گفت : لا والله . گفتم : به ده هزار . گفت : لا والله . گفتم : به مثل بها سود . گفت :
اگر همهء دنيا به من دهى قبول نمىكنم ، وى آزاد است خالصاً للّه سبحانه . گفتم :
قصّه چيست ؟ گفت : اى استاد ! دوش مرا توبيخ كردند ، ترا گواه مىگيرم كه از همهء مال خود بيرون آمدم و در خداى تعالى گريختم .
اللهُمَّ كُنْ لى بِالسِّعَةِ كَفيلًا وَ بِالرِّزقِ جَميلًا !
روى به ابن مثنّى كردم ، وى نيز مىگريست . گفتم : چرا مىگريى ؟ گفت : گويا خداى تعالى به آنچه مرا به آن خواند از من راضى نيست .
ترا گواه مىگيرم كه صدقه كردم همهء مال خود را خالصاً للّه سبحانه . گفتم : آيا چه بزرگ است بركت تحفه بر همه ؟
بعد از آن تحفه برخاست و جامههايى كه در برداشت بيرون كرد و پلاس پارهاى پوشيد و بيرون رفت و مىگريست . گفتم : خداى تعالى ترا رهايى داد ، گريه چيست ؟ گفت :
هَرَبْتُ مِنهُ إلَيهِ * وَ بَكيْتُ مِنهُ عَلَيهِ
وَ حَقِّهِ وَ هْوَ سُؤْلى * لازِلْتُ بَينَ يَدَيْهِ
حَتَّى أنالُ وَأحْتَظى * بِما رَجَوْتُ لَدَيهِ « 1 »
بعد از آن بيرون آمديم و چندانكه تحفه را طلبيديم نيافتيم . عزيمت كعبه كرديم ، ابن مثنّى در راه بمرد و من و خواجهء تحفه به مكّه درآمديم . در آن وقت كه طواف مىكرديم آواز مجروحى شنيديم كه از جگر ريش مىگفت :
مُحِبُّ اللهِ فى الدُّنيا سَقيمُ * تَطاوَلَ سُقْمُهُ فَدَوَاهُ داهُ
سَقاهُ مِنْ مَحَبَّتِهِ بِكَأسٍ * فَأَرْواهُ الْمُهَيْمِنُ إذ سَقاهُ
هامش
( 1 ) . « از نزد او به سوى او گريختم و از فراق او در محضر او گريستم .
و قسم به حقّ او - كه جز او حاجتى ندارم - همواره در نزد او خواهم بود .
تا به آنچه كه اميدوارم به من عطا كند ( كه لقاء و زيارت جمالش باشد ) برسم و از آن بهره بگيرم . »