تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
وى را گفتم : تو تعجيل مكن ، تو هم اينجا باش تا من بهاى وى را بياورم ! بعد از آن گريان گريان برفتم و به خداى سوگند كه از بهاى وى نزديك من يك درم نبود و شب و روز متحيّر و تنها مانده ، تضرّع مىكردم و نمىتوانستم كه چشم بر هم زنم ، و مىگفتم : اى پروردگار من ! تو مىدانى پنهان و آشكار من ، و من اعتماد بر فضل تو كردم ، مرا رسوا مگردان ! ناگاه يكى در بزد . گفتم : كيست ؟ گفت : يكى از احباب . در بگشادم ، مردى ديدم با چهار غلام و شمعى با او . گفت : اى استاد ! اذن در آمدن مىدهى ؟ گفتم : درآى ! چون در آمد ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : احمد بن مثنّى ، امشب به خواب ديدم كه هاتفى مرا آواز داد كه پنج بدره بردار و پيش سرىّ برو و نفس وى را به اين خوش كن تا تحفه را بخرد كه ما را با تحفه عنايت است . چون اين بشنيدم ، سجدهء شكر كردم بدانچه خداى تعالى مرا داد از نعمت خود . » سرىّ گويد : « بنشستم و انتظار صبح مىبردم . چون نماز صبح گزاردم ، بيرون آمدم و دست وى گرفتم و به بيمارستان بردم . صاحب بيمارستان چپ و راست مىنگريست ، چون مرا ديد گفت : مرحبا در آى ! بدرستى كه تحفه را نزد خداى تعالى قرب و اعتبارى هست كه دوش هاتفى به من آواز داد و گفت :
إنَّها مِنّا بِبالِ * ليسَ يَخْلُو مِنْ نَوالِ قَرُبَتْ ثُمَّ تَرَقَّتْ * وَعَلَتْ فى كُلِّ حالِ « 1 »
چون تحفه ما را بديد ، چشم پر آب كرد و با خداى تعالى در مناجات مىگفت : مرا در ميان خلق مشهور گردانيدى . در اين وقت كه نشسته بوديم ، صاحب تحفه بيامد گريان . گفتم : گريه مكن كه آنچه تو گفتى آورده‌ام ، به پنج هزار
هامش
( 1 ) . « او همواره در خاطر ما هست و هميشه از عطاياى ما بهره‌مند مىباشد . به ما نزديك شد و سپس ترقّى يافت و در هر حال به مقامى بالاتر دست يافت . »