گفت : عود در كنار داشت و تغنّى به اين ابيات ميكرد كه :
وَ حَقِّكَ لا نَقَضْتُ الدَّهْرَ عَهدًا * وَ لا كَدَّرتُ بَعدَ الصَّفْوِ وُدَّا
مَلَأْتَ جَوانِحى وَالْقَلْبَ وَجْدًا * فَكَيْفَ ألَذُّ أَوْأسْلو وأَهْدَا
فَيامَنْ لَيْسَ لى مَوْلًى سِواهُ * أراكَ تَرَكْتَنى فى النّاسِ عَبدَا « 1 »
بعد از آن برخاست و عود بشكست و به گريه درآمد . ما وى را به محبّت كسى متّهم داشتيم ، و روشن شد كه آن را اثرى نبود . از وى پرسيدم كه : حال چنين است ؟ با دل خسته و زبان شكسته گفت :
خاطَبَنى الحَقُّ مِن جَنانى * فكانَ وَعْظى عَلَى لِسانى
قَرَّبَنى مِنْهُ بَعدَ بُعدٍ * وَخصَّنِى اللهُ وَاصْطَفانى
أَجَبْتُ لِما دُعيتُ طَوْعًا * مُلَبِّيًا لِلَّذى دَعانى
وَ خِفْتُ مِمّا جَنيتُ قِدْمًا * فَوَقَعَ الحُبُّ بِالْأَمانى « 2 »
بعد از آن صاحب كنيزك را گفتم : بهاى او بر من است و زيادت نيز مىدهم . آواز برداشت و گفت : وافَقْراه ! ترا كجاست بهاى او ؟ تو مرد درويشى .
هامش
( 1 ) . « قسم به حقّ تو كه هرگز در طول روزگار عهد و پيمان نشكستم و محبّت و ودّ را پس از صفا و يكرنگى ، آلوده و كدر نساختم .
سينه و قلب مرا از وجد سرشار نمودى . پس چگونه خوشى و لذّتى داشته باشم يا محبّت تو را فراموش نموده و آرام گردم ؟
پس اى كسى كه مرا جز او مولايى نيست ، چنين مىبينم كه مرا در بين مردم ، عبد و مملوك باقى گذاشته و رها نمودهاى . »
( 2 ) . « حقّ در خلوت دل با من سخن گفت و از آن پس اين مواعظ بر زبانم جارى گرديد .
پس از بُعد مرا به قربش سرافراز كرد و در شمار خاصّان خود درآورد .
و از سر جان دعوت او را به توحيد با چابكى پذيرفتم .
از گناهان گذشته در هراس بودم ، أمّا عشق ، آرزوى مرا در غفران و بخشش و وصال برآورد . »