سخن وى مرا بسوخت و به اندوه و گريه آورد . چون آب چشم من بديد گفت : اى سرىّ ! اين گريه است بر صفت او ، چون باشد اگر او را بشناسى چنانچه حقّ معرفت است ؟ بعد از آن ساعتى بى خود شد . چون با خود آمد ، گفتم : اى جاريه ! گفت : لبيّك اى سرىّ ! گفتم : مرا از كجا مىشناسى ؟ گفت : جاهل نشدم از آن زمان كه وى را شناختم . گفتم : مىشنوم كه ياد محبّت مىكنى ، كرا دوست مىدارى ؟ گفت : آن كس را كه شناسا گردانيد ما را به نعمتهاى خود و منّت نهاد بر ما به عطاى خود ، به دلها قريب است ، و سائلان را مجيب . گفتم : ترا اينجا كه محبوس كرده است ؟ گفت : اى سرىّ ! حاسدان با هم يارى كردند .
بعد از آن شَهقهاى بزد كه من گمان بردم كه مگر حيات از وى مفارقت كرد .
بعد از آن با خود آمد و بيتى چند مناسب حال خود خواند . صاحب بيمارستان را گفتم : او را رها كن ! رها كرد . گفتم : برو هر جا كه خواهى ! گفت ؟ اى سرىّ ! به كجا روم ، و مرا جاى رفتن نيست ؟ آن كه حبيب دل من است مرا مملوك بعض مماليك خود گردانيده است ؛ اگر مالك من راضى شود بروم و إلّاصبر كنم . گفتم :
والله كه وى از من عاقلتر است . ناگاه خواجهء وى به بيمارستان درآمد و صاحب بيمارستان را گفت : تُحفه كو ؟ گفت : در اندرون است و شيخ سرىّ پيش اوست .
خرّم شد ، در آمد و بر من سلام گفت و مرا تعظيم بسيار كرد . گفتم : اين كنيزك أولىتر است از من به تعظيم ؛ سبب چيست كه وى را محبوس كردهاى ؟ گفت :
چيزهاى بسيار ؛ عقل وى رفته است ، نمىخورد و نمىآشامد و خواب نمىكند ، و ما را نمىگذارد كه خواب كنيم ، بسيار فكر و بسيار گريه است ، و حال آنكه تمام بضاعت من وى است . وى را خريدهام به همهء مال خود ، به بيست هزار درم و اميد در بسته بودم كه مثل بهاى وى بر وى سود كنم از جهت كمالى كه در صنعت خود دارد . گفتم : صنعت او چيست ؟ گفت : مطربه است . گفتم : چندگاه است كه اين زحمت به وى رسيده ؟ گفت : يك سال . گفتم : ابتداى آن چه بود ؟
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 609
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٦٠٩