تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
بيرون رفتم و به هرجا كه گمان مىبردم كه شايد آنجا از آن اضطراب تسكينى شود گذر كردم ، هيچ سودى نداشت . آخر گفتم : به بيمارستان بگذرم و اهل ابتلا را ببينم ، باشد كه بترسم و منزجر شوم . چون به بيمارستان درآمدم ، دل من بگشاد و سينهء من منشرح شد . ناگاه كنيزكى ديدم بسيار تازه و پاكيزه ، جامه‌هاى فاخر پوشيده ، بويى خوش از وى به مشام من رسيد . منظرى زيبا و جمالى نيكو داشت و به هر دو پاى و هر دو دست در بند بود . چون مرا ديد ، چشمها پر آب كرد و شعرى چند بخواند . صاحب بيمارستان را گفتم : اين كيست ؟ گفت : كنيزكى است ديوانه شده ، خواجهء وى ، وى را بند كرده مگر به‌اصلاح آيد . چون سخن صاحب بيمارستان شنيد ، گريه در گلوى وى گره شد . بعد از آن اين أبيات خواندن گرفت :
مَعشَرَ النّاسِ ما جُنِنتُ وَلكِن * أنا سَكرانةٌ و قَلبىَ صاحِ أَغَللتُم يَدى وَ لَم ءَاتِ ذَنبًا * غَيرَ جُهدى فى حُبِّهِ وَافتِضاحى أنا مَفتُونَةٌ بِحُبِّ حَبيبٍ * لَسْتُ أبْغى عَن بابهِ مِن بَراحِ فَصَلاحى الَّذى زَعَمْتُم فَسادى * وَ فَسادِى الَّذى زَعَمْتُم صَلاحى ما عَلَى مَن أحبَّ مَوْلَى الْمَوالى * وَارتَضاهُ لِنَفْسِهِ مِنْ جُناحِ « 1 »
هامش
( 1 ) . « اى مردم ! من ديوانه نگشته‌ام و ليكن مست محبّتم و قلبم هوشيار است . آيا دست مرا به غل و زنجير بسته‌ايد با اينكه جز گرفتارى محبّت او و رسوايى در آن گناهى از من سر نزده است ؟ ! من دلباختهء محبّت محبوبى مىباشم كه نمىخواهم از آستانهء او جدا گردم . آنچه را شما صلاح من پنداشتيد ، فساد من است و آن چه را فساد من شمرديد ، صلاح من مىباشد . هر كسى كه محبّ مولاى مولايان بوده و او را بر ديگران ترجيح داده باشد و بهر خود پسنديده باشد ، هيچ عيب و ايرادى بر او نيست . »