حقّاً عجيب است . شخصى در اوج جوانى و زمانى كه شعلههاى شهوت در وجود او زبانه مىكشد و أسباب فسق و فجور براى او مهيّا است ، در آن تاريكى كفر اين چنين پاك بماند !
بارى ، اين جوان در مراجعت به ايران ، خدمت حضرت علّامهء والد رسيد و به ايشان بسيار علاقهمند شده بود . و از عرفان و سلوك ، سخن مىگفت و طالب لقاء حضرت پروردگار بود و والد معظّم نيز آن جوان را بسيار مستعدّ يافته بودند . روزى ، وقتى به منزل تشريف آوردند در بين خانواده فرمودند : جوانى را ديدم بسيار بسيار خوب و قابل و مستعدّ ، و اگر در ميدان سلوك قدم بگذارد خدا ميداند چه بهرههايى نصيب او مىشود . و بالجمله از قابليّت و استعداد آن جوان خيلى إظهار خرسندى و سرور نمودند .
أمّا متأسّفانه ارتباط اين جوان با حضرت علّامهء والد قدّسسرّه ادامه نيافت ! روزى به همراه ميزبانش كه شخص وجيهى بود خدمت والد معظّم رسيدند و اين جوان سخن از عرفان و مسائل آن به ميان آورد كه آن شخص پيش دستى كرد و به وى گفت : ما كه از اين عرفان چيزى نمىفهميم و . . . و مطالبى از اين قبيل بيان نمود و گويا دوست داشت كه وى به اين مسائل علاقهمند نباشد . و گمان حقير اينستكه اين آقا در قطع رابطهء آن جوان با حضرت علّامه مؤثّر بود .
بعداً بار ديگرى كه خدمت حضرت علّامهء والد رسيد ، عرض كرد : آقا ! به نظر شما ، از شما دستور گرفته و تحت تربيت شما قرار بگيرم يا نزد آقاى فلانى بروم ؟ ايشان فرمودند : هر جا ميل خود شماست ، ولى اگر خدمت آقاى فلانى رسيديد ، ديگر براى گرفتن دستور اينجا نياييد ؛ زيرا در راه سلوك و تربيت نمىتوان دو نظر انتخاب كرد ، يعنى نمىتوان دو استاد در عرض يكديگر داشت . و بالجمله آن جوان رفت و از محضر ايشان بهرهاى نبرد .
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 605
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٦٠٥