كردند كه : شخصى در زمرهء شاگردان يكى از أولياء إلهى درآمد و هر وقت استاد او را مىديد ، فقط از أحوال او و پدر و مادرش پرسوجو ميكرد و سخن ديگرى نمىگفت . و سالها به همين منوال گذشت ، تا روزى آن شاگرد به ستوه آمد و به استادش گفت : كلام شما با من در همين امور متعارف و أحوالپرسى خلاصه مىشود و أبداً دربارهء أسرار سلوك و علوم و معارف إلهى با من سخنى نمىگوئيد و سؤالى نمىپرسيد .
روزى استاد به او گفت : امانتى دارم و بايد آن را به صاحبش برسانى و اگر آن را به صحّت به صاحبش رساندى ، معلوم مىشود براى سلوك و طىّ راه خدا قابل هستى . سپس جعبهاى مهر كرده را به او داد و آن شاگرد را به محافظت و امانتدارى توصيه نمود . شاگرد در ميان راه وسوسه شد و با خود حديث نفس كرد كه چه چيزى در اين جعبه است ؟ شايد جواهرى باشد ، خوباست در آن نظرى بياندازم . بالأخره تحمّل نكرد و در جعبه را باز كرد كه ناگهان موشى از آن بيرون پريد و رفت .
سرافكنده به خدمت استاد بازگشت و قبل از اينكه حرفى بزند استاد به او گفت : اين طور امانتدارى مىكنى ؟ نتوانستى موشى را حفظ كنى ، آنگاه چگونه مىخواهى أسرار إلهى را تحمّل كرده و آنها را فاش نسازى ؟
بارى ، به مقتضاى : لا يَحمِلُ عَطاياهُم إلّامَطاياهُم ، سالك بعد از قابليّت أوّلى بايد با مجاهده و رياضت ، وعاء وجود خود را متّسع ساخته تا سينهء او خزانهء أسرار إلهى شده و بتواند بار سنگين امانت إلهى را تحمّل كند و از اينجا پاسخ سالكانى روشن مىشود كه مىپرسند چرا با اين كه ساليان متمادى در مضمار سلوك إلىالله قدم گذاشتهاند هنوز فتحبابى براى آنان نشده و سرّى از أسرار خدا برايشان منكشف نگرديده است ؟ زيرا نگاه اين سالكان به سلوك مانند نگاه به سائر امور اعتبارى است و سلوك را براى خود أمرى اعتبارى فرض
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 601
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٦٠١