تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
داشت ، به شكلى كه حالات ظاهريّهء مرحوم حدّاد همچون رعشه‌اى كه به واسطهء كهولت سنّ داشتند ، در وى ظاهر شده بود و سرش را مانند ايشان ناخودآگاه تكان مىداد . أوّلين بارى كه حضرت آقاى حدّاد اين شاگرد را ديدند به علّامهء والد فرمودند : « آقا سيّدمحمّدحسين ! من در ايشان چيزى مىبينم ! » كنايه از اين كه اين سالك ، تسليم نيست و روزى سركشى مىكند ! اين گذشت تا روزى كه نفس او طغيان كرد و در يكى از مراحل ، از انجام أمر حضرت علّامهء والد سرباز زد و در أثر اين نافرمانى سقوط كرد و از آن پس نورانيّت خود را از دست داد و تاريك شد و چنان در ظلمت نفس خود فرو رفت كه همين شخص عاشق و محبّ حضرت آقاى حدّاد ، نه تنها عشق و محبّت به ايشان را از دست داد بلكه ايشان را با گستاخى تمام ردّ ميكرد ! مدّت‌ها بعد آقاى حدّاد فرمودند : « فلانى مثل چينى شكسته مىماند كه اگر آن را بند هم بزنند مانند أوّل نخواهد شد ، و لذا اگر توبه كند و برگردد باز مثل أوّل نمىشود . » روى همين جهات برخى را نمىپذيرفتند ، مگر اينكه گاهى از روى اصرار زياد برخى يا رعايت مصالح ، مجبور به پذيرش أفراد فاقد شرائط مىشدند كه اين امر نيروى زيادى از ايشان مىبرد و زحمت بسيارى را بايد تحمّل مىكردند . و بالجمله أصل أوّلى در پذيرش شاگرد اين بود كه طالب راه خدا ، استعداد وصول به مقام فناءفىالله را داشته و صاحب همّت بلند باشد كه : قيمَةُ المَرءِ هِمَّتُه . ولى گاهى به جهاتى مصلحت را در اين مىديدند كه ديگران را نيز بپذيرند . برخى خدمت حضرت آقاى حدّاد مىگفتند : چرا بعضى مدّتهاى مديدى را در راه خدا سپرى مىكنند و ده يا بيست سال مىگذرد ، ولى هيچ بهره‌اى از استاد نمىبرند ؟ روزى حضرت آقاى حدّاد اين داستان و مثال را براى بنده بيان