و لذا تعدّد استاد و دستور گرفتن همعرض از ايشان كه به نوعى كاشف از عدم اعتماد به طريق و تربيت استاد است جائز نيست . مضافاً براينكه ، هر استاد روش تربيتى خاصّ خود را دارد و گاهى اين دستورالعملها با يكديگر در تزاحم بوده و قابل جمع نيست و آثار يكديگر را خنثى نموده و چهبسا نتيجهء عكس
هامش
- مرض نجات يافته ، مريد وى گشت و مدّتى در خدمت او به سلوك مشغول بود .
شبى به خاطرش خطور نمود كه علم ظاهرى من از شيخ إسمعيل زياده است ! و از علم باطنى ، حظّى تمام يافتهام ! اين معنى بر شيخ إسمعيل ، ظاهر گشته ، بامداد آن جناب را طلبيد و گفت : برخيز ! و سفر كن كه تو را به خدمت شيخ عمّار ياسر مىبايد رفت . شيخ نجمالدّين دانست كه شيخ إسمعيل بر آنچه به خاطرش خطور نموده اطّلاع يافت . هيچ نگفت و به ملازمت شيخ عمّار ياسر رفته مدّتى به سلوك مشغول گرديد و چند گاه آنجا ، شبى همان حديث بر خاطرش گذشت ! و صباح شيخ او را گفت : برخيز كه به مصر رو ، پيش روزبهان ، تا اين هستى را به ضرب سيلى از سر تو بيرون برد .
در نفحات از شيخ نجمالدّين منقولست كه چون به مصر رسيدم ، روزبهان را در بيرون خانقاه او ديدم كه به آب اندك وضو مىساخت و به خاطر من گذشت كه ظاهراً شيخ نمىداند كه به اين قدر آب ، وضو جائز نيست . و چون شيخ از وضو فارغ گشت ، دست به روى من افشاند و به سبب آن قطرات آب وضو كه از شيخ بر روى من رسيد بىخود شدم . شيخ به خانقاه درآمد . من نيز در رفتم و آن جناب به شكر وضو ، مشغول شد . من به پاى ايستادم و از خود غائب شده ، ديدم كه قيامت قائم شده و مردم را مىگيرند و به آتش مىاندازند و شيخ بر ممرّ آتش بر زبر پشته نشسته ، هر كس كه ميگويد كه تعلّق به وى دارم او را مىگذارند . ناگاه مرا گرفتند و به جانب آتش كشيدند و چون گفتم من از متعلّقان ايشانم رها كردند . لاجرم بر آن پشته بالا رفتم و بر پايش افتادم . سيلى سخت بر قفايم بزد چنان كه به روى در افتادم و گفت : بعد از اين أهل حقّ را انكار مكن !
بعد از آن باز آمدم ديدم كه شيخ از نماز فارغ شده . پيش رفتم و شيخ در شهادت همچنان سيلى بر قفاى من زد و همان لفظ بر زبان راند . و بدان سبب عُجب از طبيعت من زائل گرديد . » ( مجالسالمؤمنين ، ج 2 ، ص 72 و 73 )