كوره و زغال بر سر و صورتش نشسته و حقّاً و حقيقةً يك عالَمى است كه دست به آهن مىبرد و آن را با گازانبر از كوره خارج و به روى سندان مىنهد و با دست ديگر آن را چكّش كارى مىكند .
عجبا ! اين چه حسابىاست ؟ ! اين چه كتابىاست ؟ ! من وارد شدم ، سلام كردم . عرض كردم : آمدهام تا نعلى به پاى من بكوبيد ! » « 1 » و نيز ميفرمايد : « چقدر مناسب حال من سرگشتهء خستهء رنجديده بود در ساليان متمادى با وصول به اين كانون حيات و مركز عشق حضرت سرمدى ، اين غزل خواجه رضوان الله عليه :
هر چند پير و خستهدل و ناتوان شدم * هرگه كه ياد روى تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا * بر منتهاى مطلب خود كامران شدم
در شاهراه دولت سرمَد به تخت بخت * با جام مى به كام دل دوستان شدم
اى گلبن جوان برِ دولت بخور كه من * در سايهء تو بلبل باغ جهان شدم
از آن زمان كه فتنهء چشمت به من رسيد * ايمن ز شرّ فتنهء آخر زمان شدم
أوّل ز حرف لوح وجودم خبر نبود * در مكتب غم تو چنين نكتهدان شدم
آن روز بر دلم درِ معنى گشوده شد * كز ساكنان درگه پير مغان شدم
هامش
( 1 ) . روحمجرّد ، ص 27 .