ميگويد :
« بدان كه در « سيمرغ » حكايات بسيار به حسب تأويل گفتهاند ، فأمّا آنچه به خاطر فقير مىآيد آنست كه « سيمرغ » عبارت از ذات واحد مطلق است و « قاف » كه مقرّ اوست ، عبارت از حقيقت انسانى است كه مظهر تمام آن حقيقت است و حق بتمامت أسماء و صفات به او متجلّى و ظاهر است .
و آنچه گفتهاند كه كوهقاف از غايت بزرگى گِرد عالم بر آمده و محيط عالم است ، در حقيقتِ انسانى آن معنى ظاهر است ؛ چه حقيقت او چنانچه بيانش گذشت ، مشتمل بر تمامت حقائق عالم است و أحديّةالجمع ظاهر و باطن واقعشده و منتخب و خلاصهء همهء عالم اوست . و هر كه به معرفت حقيقت انسانى رسيد ، به موجب
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ
رؤيت و شناخت حقّ ، آن كس را ميسّر است ؛ كه
مَن رءَانى فَقَد رَأَى الحَقَّ
، چنانچه هر كه به كوهقاف رسيد به سيمرغ مىرسد . شعر :
گر نه اين حُسن در تجلّى بود * آن أنا الحقّ كه گفت و سبحانى ؟
كه تواند به غير او گفتن * ليس فى جبّتى كه مىخوانى ؟
هرچه هستىاست در تو موجوداست * خويشتن را مگر نمىدانى ؟ » « 1 »
از اين بيان شارح متضلّع و محقّق گلشنراز ، مفاد حديث و ملازمهء بين دو معرفت روشن شده و نيز أهمّيّت معرفت نفس و پرداختن بدان معلوم گشت . و ازاينرو در برخى روايات از آن با عبارات عالى و بلندى تعبير شده است ؛
هامش
( 1 ) . همان مصدر ، ص 112 و 113 .