ريزهريزه ، صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد در اين انبار ما ؟
بس ستاره آتش از آهن جهيد * وين دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزد نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكُشد استارگان را يك به يك * تا كه نفروزد چراغى بر فلك
چون عناياتت شود با ما مقيم * كى بود بيمى از آن دزد لئيم ؟
گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم « 1 »
هامش
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، ص 11 .