مىآورد كه دل نيز با زبان همراه و موافق باشد ، نه اينكه زبان به ذكر خدا مشغول أمّا قلب و ذهن سالك مستغرق در كثرات و أفكار و أوهام باطل باشد .
و بايد دانست كه حظّ و بهرهء سالك از ذكر ، به مقدار حضور قلب اوست و بس . و از آنجا كه نفس و شيطان بيمناك از افروختهشدن چراغ شهود و معرفت در دل سالكند ، سعى دارند تا با إلقاء خواطر پريشانكننده و خيالات باطله ، بارقههاى ذكر را خاموشكرده و دل را در سردى و ظلمت ، براى هميشه ، مأمن و مأواى خود قراردهند .
بنابراين سالك با عنايات ربّانيّه ، هنگام ذكر بايد هر مهرى به جز مهر خدا را از دل ، و هر سودايى جز سوداى او را از سر بيرونكند تا ذكر او به ثمر نشسته و طلعت « مذكور » در آئينهء جان هويدا شود .
مثنوىمعنوى در تمثيلى ، از نفس و مكرها و وسوسههاى آن تعبير به « موش » و از أذكار و عبادتها و مجاهدتهاى سالك در راه وصول به مقصود و حقيقت تعبير به « گندم » كردهاست ؛ كه اين موش نفس دائماً به انبار دسترنج او دستبرد زده و سرمايهء او را به يغما مىبرد ، و لذا چنين سالكى پس از ساليان دراز از سلوك خود هيچ طرفى نبسته و قدمى برنداشتهاست . و علاج آن را در دفع و هلاك اين سارق ميداند . و بايستى دائماً در سعى و تلاش باشد تا با استعانت از پروردگار و تضرّع به درگاه او ، لطف إلهى شامل او شده بر آن فائق آيد .
ما در اين انبار گندم مىكنيم * گندمِ جمع آمده گم مىكنيم
مىنينديشيم آخر ما به هوش * كاين خلل در گندماست از مكر موش
موش تا انبار ما حفره زدهاست * وز فنش انبار ما ويران شدست
أوّل اى جان ! دفع شرّ موش كن * وآنگه اندر جمع گندم جوش كن
بشنو از أخبارِ آن صدر صدور * لا صلوة تمّ إلّابالحضور
گر نه موشى دزد در انبار ماست * گندم أعمال چل ساله كجاست ؟