تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
جمله عالم نقش اين درياست و بس * هر چه گويم غير از اين سوداست و بس بحر كلّى چون به جنبش كرد راى * نقشها بر بحر كى ماند به جاى
فلهذا فرمود كه : « تعيّن بود كز هستى جدا شد » يعنى نيستى از خود و هالك‌شدن غير و خالىشدن از خود ، همه عبارت از برخاستن تعيّنات است از وجود مطلق كه حقّ است ، زيرا كه ظهور وحدت حقيقى موقوف آن است . شعر :
تا تو پيدايى خدا باشد نهان * تو نهان شو تا كه حقّ گردد عيان چون برافتد از جمال او نقاب * از پسِ هر ذرّه تابد آفتاب
و چون تعيّن كه موهم غيريّت مىشد ، مرتفع گشت ، پيدا آمد كه غير از حقّ هيچ موجود نبوده است ، نه آنكه حق بنده شد و نه آنكه بنده خدا شد كه حلول و اتّحاد بازديد گردد ، تعالى عن ذلك . شعر :
مَتَى حِلْتُ عَن قَولى أنا هىَ أو أقُل * و حاشا لِمِثْلى إنَّها فىَّ حُلَّتِ مَنَحتُك عِلمًا إن تُرِد كَشفَهُ فَرِدْ * سَبيلىَ وَ اشْرَعْ فى اتِّباعِ شَريعَتى
فمنبعُ صَدَّا عَن شَرابٍ بَقيعُه * لَدَىَّ فَدَعْنى من سَرابٍ بِقيعَةِ » « 1 »
هامش
( 1 ) . مفاتيح‌الإعجاز ، ص 320 و 321 .