چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند
يعنى ممكن در وقت هستى واجبالوجود است با قيد تعيّن عدمى كه مانند گرد و غبار امكان است كه بر صفحهء وجود مطلق نشسته است . هرگاه كه ممكن تعيّن خود را كه گرد امكان است ، برفشاند و محو سازد ، هر آينه غير از واجب هيچ نماند ، چه امكان ، همين نمود بى بود بود ؛ چون نمود وهمى رفت ، بود آن چنان كه بود نمود .
شعر :
قصّهء ما و من مگو با او * يا تو باشى درين ميان يا او
رهنماى من و تو از قرآن * از قل الله ثمّ ذرهم خوان » « 1 »
تا اينكه ميفرمايد :
« نه مخلوق است آنكو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل
يعنى چون مخلوق و خلق عبارت از تعيّن و تشخّص است ، و الّا وجود در هر مرتبه كه هست ، واجب است . و مادام كه تعيّن شخصى مرتفع نمىگردد ، وصول حاصل نمىگردد ، چه وصال چنانچه فرمود ، عبارت از رفع تعيّن است ؛ پس هرآينه و اصل نه مخلوق باشد و تا اثرى از مخلوقيّت مانده است و اصل نخواهد بود . و اين سخن را كه مخلوق و اصل است ، مرد داناى كامل هرگز نگويد ، چه و اصل حقّ ، بحقيقت غير حقّ نيست .
شعر :
به وصل او كجا ره مىتوان برد * به ما تا ذرّهاى مايى ما هست
و هر گاه كه مايى ما نماند ، خود و اصل خود است .
چون غير حقّ به حقيقت عدم است ، فرمود كه :
هامش
( 1 ) . مفاتيحالإعجاز ، ص 328 و 329 .