تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
چون حركت تابع وجود است ، فرمود كه :
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن
يعنى تو كه ممكنى ، نظر با ذات خود كرده ، معدومى و عدم پيوسته ساكن است ، زيرا كه حركت به هر نوع كه واقع باشد ، تابع وجود است و « سير و سلوك » كه رفتن معنوى است بجانب حقّ مطلق ، و رسيدن به واجب كه « وصول » است ، كى از معدوم ممكن حاصل مىشود كه حركت منافى ذات اوست . قطع نظر از تجلّى وجود واجبى به صورت وى نموده و وجود ما و تو و جميع ممكنات در وقتى كه هست ، نيست ؛ چه واجب ، ممكن و ممكن ، واجب نمىشود . » « 1 » و در موضع ديگرى ميفرمايد :
« تعيّن بود كز هستى جدا شد * نه حقّ شد بنده نه بنده خدا شد
يعنى آنچه گفته شد و مىشود كه خود را از خود خالى كن و از خود بگذر و فانى و محو و نيست شو و هستى خود را برانداز ، همه فرع آن است كه اين كس را هستى بوده باشد . نه به اين معنى است كه متبادر فهم است كه تو را وجود بود ، سعى نما كه آن عدم گردد ، بلكه مراد آن است كه ظهور حقّ در صورت كثرات و تعيّنات ، مانند حباب و امواج است كه بر روى دريا پيدا مىشود و بحر به نقش آن حباب و امواج مخفى مىنمايد و امواج و حبابات غير بحر مىنمايند و فىالحقيقة ، غير دريا آنجا هيچ نيست ، فامّا وهم مىنمايد كه هست و تا زمانى كه امواج و حباب از روى بحر مرتفع نمىشوند ، بحر بر صرافت وحدت ظهور نمىيابد و معلوم نمىگردد كه اين نقوش امواج ، همه امور اعتبارى بوده‌اند و حقيقتى نداشته‌اند . شعر :
هامش
( 1 ) . مفاتيح‌الإعجاز ، ص 330 و 331 .