كه سالك در تبوتاب فراق بسوزد و از درگاه حضرت أحديّت فناء و نيستى و جانسپردن و فداشدن را تمنّا كند و چون خداوند إراده و تقاضاى صادق وى را ببيند خود او را إفناء كرده و به ديار نيستى فرستاده و به وصال خود مىرساند .
پس از نظر تحقّق طلب و شوق و فعل اختيارى ، مىگوئيم اين امور متوقّف بر تصديق به اينكه عمل كمال نفس است نمىباشد و با تجلّى عشق بدون تصديق به اين معنى ، طلب و اراده در نفس منقدح مىشود .
و از نظر تحقّق فناء در خارج ، مىگوئيم فناء محتاج مُفنى است و معقول نيست كسى خودش را معدوم سازد و اين امر به دست خود خداوند مباشرةً يا با واسطهء يكى از اولياى خدا صورت مىگيرد و يكى از فوائد مهمّ استاد سهولت وصول به اين مرحله به واسطهء تصرّف استاد و إفناء وى مىباشد كه در روحمجرّد بدان اشاره فرمودهاند . « 1 »
پس تمام دستورات شرايع إلهى و دعوتهاى انبياء و اولياء براى حصول قابليّت إفناء است كه چون إرادهء إلهى به رسيدن سالكى به اين سعادت عظمى تعلّق بگيرد ، آن سالك به وسيلهء عمل به دستورات شرع ، عوالم قبلى را پشت سر گذاشته و اين قابليّت را تحصيل مىنمايد .
بارى ، از آنچه عرض شد ، روشن مىشود كه در عدم بقاء تعيّن در حال فناء تامّ ذاتى تأمّلى نبايد نمود و سالك بايد طالب نيستى و عدم و رهاكردن إنيّت و خوديّت خود باشد و كلمات و أشعار كاملين از اهل عرفان بر اين أمر دلالت داشته و علّامهء والد نيز در آثار مختلف خود به اين معنا اشاره فرمودهاند .
با اين وجود ايشان در پايان بحثهاى خود با علّامهء طباطبائى قدّسسرّه در كتاب مهرتابان تعليقهاى مرقوم فرمودهاند كه از آن توهّم مىشود از اين مبناى رصين و
هامش
( 1 ) . روحمجرّد ، ص 631 .