ثالثاً : حلّ مسأله آن است كه اينطور نيست كه حركت انسان به سوى مقاصد خود همواره بر أساس كمالطلبى باشد ، بلكه همانطور كه علّامهء والد نيز توضيح فرمودهاند « ما در خودمان بالجبلّة والغريزه مىيابيم كه خود را فانى مىكنيم و در بسيارى از امور حاضر به فنا هستيم . ما وقتى خود را در آتش مىافكنيم يا در دريا غرق مىكنيم فقط براى نجات بچّهء خودمان ، براى عزيز خودمان ، آيا براى اثبات خودمان اين كار را مىكنيم يا براى نيستى خودمان ؟ » « 1 »
« مادرى كه خود را فداى بچّهاش مىكند ، آيا در آن وقت شعور و عقل دارد ؟ و خود را در لجّههاى انبوه آتش مىافكند كه تعيّن خود را حفظ كند ؟ عين ثابت خود را نگهدارد ؟
يا در آن هنگام اگر ما ذهنش را بخوانيم ، جز نيستى ، جز نيستى محض هيچ نمىبينيم ؟ ميگويد : مرا بسوزانيد ! محترق كنيد ! بندبندهاى مرا متلاشى سازيد ! مرا در چاه بيندازيد و يك سنگ آسيا بر روى من بياندازيد كه استخوانهايم ريزهريزه شود ، كوه أبوقُبَيس را بر سر من فرود آريد ! ولى بچهء من زنده بماند . اين نيستى و فنائى كه الآن در اين مادر مشاهده مىشود ، همين معنى براى سالك است در عالم فنا . » « 2 »
در مواردى كه سلطان عشق بر قلب انسان طلوع مىكند ، انسان ديگر طالب كمال نيست ، بلكه ناخواسته به سوى معشوق و فناى در وى پر مىكشد . و لذا هنگامى كه إرادهء إلهى بر اساس هدايت تكوينى وى به فناء سالكى تعلّق بگيرد ، آتشى از مهر و عشق خود بر قلب وى مىافكند كه او را كه تا به حال طالب هستى بود ، به سوى نيستى و فناء سوق دهد . و اين عشق سبب مىشود
هامش
( 1 ) . مهرتابان ، ص 259 .
( 2 ) . همان مصدر ، ص 260 و 261 .