أوّلًا : اگر بقاء تعيّن اين معنى را حل مىكند ، پس حدوث آن در حال بقاء نيز بايد كافى باشد و ضرورتى ندارد تا ملتزم به بقاء آن حتّى در حال فناء تام باشيم ؛ زيرا همين كه سالك اميدوار باشد كه پس از فناء دوباره به بقاء رسيده و حياتى جاودانه با نور و سعهاى بيشتر و لذّتى غيرقابلوصف يابد ، سبب مىشود كه به سوى فناء و نيستى موقّت حركت نموده و خود را فدا كند .
و ثانياً : حقّ اين است كه بقاء تعيّن در فناء يا حدوث آن در بقاء دردى دوا نمىكند ؛ چون آنچه غريزه انسان مىطلبد وجدان كمال استقلالى منسوب به خود است و ما چه تعيّن را باقى بدانيم و چه فانى ، علىأىّحالٍ مسلّماً وجود موهومى و پندارى فانى شده و سالك پس از فناء مىفهمد كه از اوّل ، او نبوده كه به سير مشغول گرديده ، بلكه همه حق بوده است و بس . و هيچ استقلالى و هيچ كمالى در هيچ موطنى نداشته و نخواهد داشت و هر كمالى مختصّ ذات أقدس أحديّت است .
از وى همه مستى و غرور است و تكبّر * وز ما همه بيچارگى و عجز و نياز است « 1 »
بنابراين آنچه را او با غريزه طلب مىكند ، بايد بداند كه هرگز به او نخواهد رسيد و آنچه به او عطا مىكنند هرگز نمىتوانسته طلب نمايد و انسان هيچ گاه نمىتواند با دست خود وجود موهومى خود را رها نمايد .
آرى ، سالك چون إجمالًا ميداند كه وصول به فناء و بقاء كمال است ، لساناً آن را از حضرت حقّ طلب مىنمايد و به تحصيل مقدّمات آن از عبادات و طاعات مىپردازد ، ولى با همين طلب لسانى عملًا بر خلاف مسير فناء و نيستى قدم برداشته و سعى در تقويت وجود موهومى مىنمايد ، كَما أشَرنا إلَيه آنِفًا .
هامش
( 1 ) . ديوانحافظ ، غزل 91 ، ص 43 .