وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وارد شده است . آنجا محيط بر جميع نشآت و عوالم ملك و ملكوت است . نه آنكه بنده در آنجا مثل خدا مىشود ؛ اين تعبير غلط است . با وجود ذات قهّار حضرت أحد در آنجا مِثل و شِبه و نظير معنى ندارد ؛ در آنجا غير از خدا چيزى نيست ؛ اين تعبير صحيح است . در آنجا خدا « هست » و بس ، و بنده « نيست » است و بس . آنجا ظهور و مظهر لا هُوَ إلّاهُو است . » « 1 »
بنا بر آنچه گذشت روشن مىشود كه رجوع سالك پس از فناء تام در بقاء بعدالفناء مستلزم محذورى نيست ، زيرا مراتب عارضى و پوستههاى نفس وى هر كدام در موطن خود باقى بوده و حاوى همان خصوصيّات و علوم سابق مىباشد كه سالك با آن همراه بوده است . و چون خداوند بار ديگر بر سالك مُهر تعيّن بزند مىتوان گفت به همان مراتب سابق عود مىنمايد و اگرچه اين بار نفس سالك محيط به همهء عوالم بوده و طهارت و نور محض مىباشد ، ولى چنان كه گذشت خصوصيّات وى كه تابع عين ثابت و شاكلهاش مىباشد باقى بوده و به همين جهت حالات أولياء در بقاء پس از فناء نيز متفاوت است .
بارى ، از آنچه گذشت پاسخ اشكال مزبور به وضوح روشن ميگردد ؛ ليكن علّامهء والد در خلال مباحثات خود با علّامهء طباطبائى در پاسخ اين اشكال در موضعى مىفرمايند : « و امّا در مورد بقاء ملتزم مىشويم كه جميع موجودات فانيه در فنا مىمانند و بعد از فنا بقائى ندارند . و به واسطهء رجوع به خدا قوس صعود پايان مىپذيرد و دائره كامل ميگردد ؛ مِنَ اللهِ و إلَى اللَهِ . و امّا خصوص افرادى از انسان كه حقيقةً بقاء دارند ، براى آنها فناء به تمام معنى الكلمه حاصل نشده است ، و در صورت حصول فناى كامل ، ديگر از آنها عين و اثرى بجاى
هامش
( 1 ) . روحمجرّد ، ص 136 تا ص 138 .