اثرى از وى باقى نخواهد بود .
از جمادى مردم و نامى شدم * و زنما مردم به حيوان سرزدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كه ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن زجو * كلُّ شىءٍ هالك إلّاوجهَهُ
بار ديگر از ملك قربان شوم * آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كانّا إليه راجعون « 1 »
و بهعبارتديگر حقيقت سالك و بلكه هر موجودى همان وجود مطلق و بىتعيّن است كه انسان در اثر غفلت و اشتغال به عالم كثرت از آن بىخبر و غافل ميگردد ، « 2 » و نفس سالك عبارتاستاز آنچه با من به آن اشاره مىكند و مبدأ
هامش
- تنها عامل سوختن سالك عشق است و بس كه حقّاً سوزاننده و فانىكننده است . حضرت آقاى حدّاد به يكى از رفقا ميفرمود : « فلانى من كوه آتشم . به من نزديك مشو ، مىسوزى . »
و واقعاً چنين بوده و حتّى آثار اين امر در بدن ايشان نيز منعكس مىشد . حقير خدمتشان عرض كردم كه مىگويند : باباطاهر همدانى از شدّت عشق پروردگار آن قدر بدنش حرارت گرفته و داغ مىشده كه وقتى در برف مىنشسته ، برفهاى اطراف وى آب مىشدهاست . فرمودند : « من به اين نحو نبودم ، ولى زمانى آنقدر حرارت داشتم كه در زمستان در شدّت سرما پيتى را آب كرده و در آن يخ مىانداختم و پاهايم را در آن مىگذاشتم تا حرارت بدنم را كم كرده و آرام گردم . » رزقنا الله ذلك بمحمّدٍ و آله الطّاهرين .
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، ص 300 .
( 2 ) . از اين روست كه مرحوم آية الحقّ و العرفان آقاسيّدأحمد كربلائى در آغاز يكى از نامههاى خود پس از أشعارى ميفرمايد : « فداى حقيقتت شوم كه از او خبرندارى . دستورالعمل آنست كه از خود و خودرأيى دست بردارى . جان من به لب آمد از گفتن اينكه راه نجات و خلاص در استغراق ذكر إلهى و تفكّر در معرفت نفس و خودشناسى است . ذكر و ل فكر ، خود رهنماى تو خواهد شد .
يا مَنِ اسمُهُ دوآءٌ وَ ذِكرُهُ شِفآءٌ .دَوآؤُك فيكَ وَ لا تَبصُرُ * و دآؤُك مِنكَ وَ لا تَشعُرُتو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز . »
( تذكرةالمتّقين ، ص 198 و 199 )