آنكه از حال ذلّت و پستى كه بواسطهء وحدت و تنهائى نصيبش شده است بخواهد با آنها به سوى عزّت و قدرت روى آورد . « 1 » »
پس از بيان اين مقدّمه عرض مىشود كه معناى زوال تعيّن در حال فناء اين نيست كه عين ثابت شخص در موطن خود منعدم شود ، بلكه غرض اين است كه نفس در اثر صعود از عالم اعيان ثابته و اسماء و صفات ترقّى نموده و قدم به عالمى مىنهد كه در آنجا نه از عين ثابت و نه از هر نوع تعيّن ديگرى اثرى نيست و آنجا مقام اطلاق محض است كه لا اسم له و لا رسم .
حتّى نسبت به فناء انسان كامل در حال حيات چنين نيست كه بدن و مراتب سابق نفس مضمحلّ و نابود شود و از آنها اثرى باقى نماند ، بلكه تمام مراتب مادون در جاى خود محفوظ بوده و حتّى ممكن است به صورت كاملًا عادى به أفعال خود مشغول باشند . آنچه مهمّ است اينستكه سالك از اين مراتب خارج شده و آنها را رها مىنمايد .
حقيقت نفس سالك كه از آن به « من » و « أنا » تعبير مىشود ، حقيقتىاست كه همهء عوالم را بالقوّه در درون خود جاى داده و در اثر سير و حركت در جوهر خود اين قوّه كم كم به فعليّت مىرسد . نطفهء انسان دقيقاً مانند دانهء گياه است و هر دو همهء مراتب بعدى را بالقوّه در خود جاى دادهاند . منتهى نهايت سير دانه درخت است و از وجودى نباتى فراتر قدم نمىگذارد ، ولى نهايت سير نطفه عالم تجرّد و سپس فناست ؛ چون نطفه مبدأ نفس انسانى است كه از روح خدا بوده و منالله و إلىالله مىباشد .
نطفه حركت مىكند و به درجهء عالم مثال صعود مىنمايد و نفس انسانى
هامش
( 1 ) . امامشناسى ، ج 12 ، ص 358 و 359 ؛ و ص 365 تا 367 ، به نقل از نهجالبلاغة طبع مصر با تعليقهء عبده ، ج 1 ، ص 354 .