تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
كثرت را درون خود مىكشد و غير از ذات كسى و چيزى باقى نمىماند .
آن بت عيّارِ ما بى ما و من * عشق بازد دائماً با خويشتن
خودپرستى پيشه دارد روز و شب * هست خود را گه صنم گاهى شَمَن جملگىّ ذاتِ او باشد زبان * چون به وصفِ خود درآيد در سخن يوسف حسنش چو آيد در لباس * گردد او را هر دو عالَم پيرهن سر ز جَيب هر دو عالم بر زند * در خود آرايد لباس جان و تن چون لباس جان و تن در خود كشد * پُر ز خود بيند هزاران انجمن لشكر خود را چو بر صحرا كشد * پُر شود عالم ز آشوب و فتن شور و غوغائى بر آيد از جهان * چون سپاه حسنش آرد تاختن در شب تيره برآرد آفتاب * روى او از زير زلفِ پُر شكن زلف و رويش شور و آشوب افكَنَد * در خُطا و چين و بُلغار و خُتَن مظهرِ خورشيدِ حسنِ او شود * كودك و پير و جوان و مرد و زن تا به هر گوشى حديث خويش را * بشنود ، گويا شود در هر دهن تا كند بر خود تجلّى هم ز خود * موسى خود بود و طور خويشتن عشق چون بيند جمال خويش را * در لباس و در نقاب ما و من غيرت آرد ، حسن را گويد ز خود * جامهء اغيار بَر كَن از بدن حسن خود را از لباس آرد برون * باز در ذات خودش سازد وطن كثرت كونين را در خود كشد * بحرِ وحدت چونك گردد موج زن كس نماند غيرِ ذات مغربى * نى زمين ماند در آن دم نى زَمَن « 1 »
أمّا اشكال دوّم كه از بين رفتن ربط حالت بقاء و فناء بود ، قبل از ورود به اصل جواب بيان مقدمّه‌اى خالى از فائده نيست و آن اينكه : بر خلاف آنچه در
هامش
( 1 ) . ديوان‌شمس‌مغربى ، ص 308 و 309 .