آرى ، رسيدن ممكن به مقام معرفت ذات محال است و در آنجا براى ممكن جز نيستى و عدم چيز ديگرى نيست . ولى اين نيستى و عدم ، عدمى است كه هزار هستى را بايد فداى آن نمود . فنائى است كه چون سالك در آن قدم مىگذارد و سپس به بقاء مىرسد آنچنان نور و سعه و سبكى و اطلاق و سرورى مىيابد كه بى اختيار زمزمه مىكند :
به بوى زلف تو گر جان به باد رفت چه شد * هزار جان گرامى فداى جانانه « 1 »
از اين روست كه مرحوم آية الحقّ و العرفان ، آقا سيّداحمد موسوى كربلائى پس از توضيح عدم إمكان وصول به كُنه ذات أقدس و فناى همه كثرات پيش از وصول به آن مقام منيع در پايان مكتوب اول خود در شرح بيت عطّار مىفرمايند :
« فلا يُدرِكُه و لا يَراهُ إلّاهُوَ و لا يَعلَمُ ما هُوَ إلّاهُوَ . لطيفهء مطلب چنان است كه معروض شد ولى بار خدايا لَبَّيْك و سَعْدَيْك . اگر جان گيرنده تو باشى ، آن كس كه جان ندهد كيست ؟ ما هم با تو مىخواهيم ترا بشناسيم و با تو مىخواهيم ترا ببينيم . پس بينندهء تو غير تو نخواهد بود و شناسنده تو غير تو نخواهد بود ؛
بِكَ عَرَفتُكَ وَ أَنتَ دَلَلتَنى عَلَيكَ وَ دَعَوتَنى إلَيكَ وَ لَولا أَنتَ لَم أَدْرِ ما أَنتَ .
» « 2 »
و در پايان مكتوب دوّم مىفرمايند : « بلكه ملازمهء بين مقام عزّ و فناى أشياء است كه جگر سالكين را كباب و قطع طمع ايشان از مكاشفه و شهود آن مقام منيع مىنمايد كه عبارت اخراى لَن تَرانى است ، ولى در قعر اين عبارت ، شمسى است مضيئه و بشارتى است كه هزار جان فداى آن كردن كم است . و آن بشارت به إمكان فناء حقيقى است كه به هيچ وجه اسمى و رسمى از براى سالك در هيچ عالمى از عوالم نبوده باشد ، فيكون الحقّ هو الرّآئى و هو المَرئىّ .
هامش
( 1 ) . ديوانحافظ ، غزل 425 ، ص 194 .
( 2 ) . توحيد علمى و عينى ، ص 55 .