نيست . آن ، خداى متصوَّر و متخيَّل و متوهَّمِ به صورت و وَهم و خيال توست . و در حقيقت ، نفس توست كه آن را خداى پنداشتهاى !
بناءً عليهذا دست از طلب خود بردار ! و با خود اين آرزو را به گور ببر كه بتوانى خداوند را ببينى و يا به لقاى او برسى و يا او را طلب كنى ! تو خودت را از طلب بيرون بياور و از خواست و طلبت كه تا به حال داشتهاى صرف نظر كن و خودت را به خدا بسپار ؛ بگذار او براى تو بخواهد و او براى تو طلب كند !
در اين صورت ديگر تو به خدا نرسيدهاى همانطور كه نرسيده بودى و نخواهى رسيد . اما چون از طلب و خواست بيرون شدى و زمامت را به دست او سپردى ، و او ترا در معارج و مدارج كمال كه حقيقتش سير إلى الله با فناى مراحل و منازل و آثار نفس و بالأخره اندكاك و فناى تمام هستى و وجودت در هستى و وجود ذات اقدس وى مىباشد سير داد ؛ خدا خدا را شناخته است ، نه تو خدا را !
وصولِ ممكن به واجب محال است . در آنجا دو چيز بودن محال است .
ممكن و واجب و وصول همهء اينها ضمّ و ضميمه است كه مستلزم تركيب ذات اقدسش بوده و بالأخره سر از حدوث وى در مىآورد و اين منافات با قِدَم او دارد .
اما فناى مطلق و اندكاك عبد در ذات او ، و ازبينرفتن و نيستشدن او در جلال و جمال او ، اين چه اشكالى دارد ؟ ! ولى بايد دانست كه : در آن ذات بَحت و صِرف و غيرمتناهى ، بندهاى نمىتواند برود گرچه فانى شود ؛ چرا كه عنوان بنده و عنوان فناى بنده را هم ذات وى نمىپذيرد . در آنجا غير ذات چيزى نيست ، نه بنده است و نه فناى او . آنجا ذات است ، و ذات ، ذات است . آنجا خداست ، و خدا خداست .
كانَ اللهُ وَ لَم يَكُن مَعَهُ شىءٌ وَ الأَن كَمَا كَانَ .
« خداوند بود و با او چيزى نبود ، و اينك هم خداوند به همانطور كه بوده
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 398
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٣٩٨