بىخود مىشود و به نشانهء شكر و سپاس ، سر بر خاك گذاشته و عرضه مىدارد :
لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ .
« 1 »
حقير مدّتها بود كه با يك مشكل نفسانى درگير بودم كه حلّ نشده و باقىمانده بود . يكبار حضرت علّامهء والد رحمة الله عليه ابتداءً دربارهء آن از حقير سؤال فرموده و بنده مشكل را عرض كردم . فرمودند : چرا تا به حال نگفتى آقا ؟ اينكه چيزى نيست ! چرا تا به حال نگفتى ! به مجرّد اينكه اين كلمات از دهان نورانى ايشان خارج شد مشكل حقير بالمرّه بر طرف شد .
نظير اين مسأله براى حقير در خدمت حضرت آقاى حاج سيّد هاشم موسوى حدّاد اتّفاق افتاد . چند سال متمادى بود كه از مشكلى رنج مىبردم و بالكلّ خواب و خور و آسايش را از ما سلب كرده بود . علّامهء والد براى حقير از خدمت مرحوم حدّاد وقت گرفته و بيان كرده بودند كه بندهزاده مسائلى دارد و مىخواهد جواب آنها را از شما بگيرد .
اين حقير با پرسشهاى خود كه حدود هفده يا هجده مورد بود و آنها را در دفترچهاى كه به همراه داشتم مكتوب كرده بودم - و هنوز آن دفتر نزد حقير موجود است - به حضور ايشان مشرّف شدم . در آن مجلس از جمله عرض كردم : آقا ! ساليانىاست كه با مشكلى روبهرو بوده و بههيچوجه حلّ نمىشود ! فرمودند : خب آن مشكل چيست ؟ حقير كه از ابراز آن حيا داشتم ، سكوت اختيار كردم . دوباره فرمودند : مشكل چيست ؟ بگو آقاجان ! اين بار نيز خاموش بوده و نتوانستم كلمهاى بر زبان آورم . شايد براى بار سوّم نيز پرسيدند ، أمّا بعد از سكوت حقير از يكطرف و آثار شرم و حيا كه در چهرهام هويدا بود فرمودند :
اگر بيان و اظهار آن براى شما سخت است ، مسألهاى نيست ! چيزى نيست !
هامش
( 1 ) . قسمتى از آيه 87 ، از سورهء 21 : الأنبيآء .