علّامه والد با اينكه در أواخر عمر شريف خود مكرّر مىفرمودند : كار من در اين عالم ديگر تماماست ، و براى رفتن كاملًا آمادهام و هيچ حال انتظارى ندارم ! - كه اين كلمات به وضوح حكايت از آن داشت كه ايشان به فعليّت تامّه رسيده و نور توحيد حضرت حقّ تمام زواياى وجوديشان را در بر گرفته و أثرى از تعيّن و غبار وجود مجازى بجاى نمانده و به معناى واقعى كلمه ، مظهر اسم جامع الله شدهاند - با اينحال اجازه نمىدادند براى ايشان در مقابل أهلبيت عليهم السّلام جلال و شوكتى درست شود ؛ بلكه كمال أدب را رعايت نموده و خود را عبد و بهمثابهء غلام أئمّهء هدى عليهم السّلام مىدانستند .
در اين باب حكايات فراوانى هست كه حال ايشان را به خوبى ترسيم مىكند ؛ از جمله اينكه : روزى در منزل ايشان در خدمتشان بوديم كه درِ خانه به صدا در آمد . حقير پشت در رفته و ديدم آقائى آمده و ميگويد : خدمت حضرت
هامش
- عاشورا به مقام فنا رسيدند و سپس شهيد شدند . » و اين امر جز با تصرّف ولائى حضرت و جذبهء نفس مقدّسشان امكانپذير نيست و بازماندگان از حادثهء عاشورا نيز از اين جذبات بىبهره نبودند .
علّامهء والد رضوان الله عليه نسبت به حضرت علىّأصغر عليهالسّلام نيز معتقد بودند كه آن حضرت با إراده و اختيار خود شهادت را برگزيده و نداى پدر را لبيّك گفته و خود را فدا نمود . ( و در جلد پانزدهم امامشناسى ، صفحه 318 و در روحمجرّد ، صفحهء 98 به اين امر اشاره فرمودهاند . )
بنابراين حضرت علىأصغر نيز در مدّت كوتاه عمر خود با قدم ايثار و اختيار به سوى خداوند حركت نموده و خود را فداى سيّدالشّهداء عليهالسّلام نمود و اگر از سير آن حضرت مرتبهاى باقى مانده بود ، در عوالم بعدى طىّ گرديد كه شايد نداى منادى در تسليت حضرت أبا عبد الله الحسين در شهادت علىأصغر كه گفت : دَعهُ يا حُسينُ فإنَّ لَه مُرضِعًا فى الجَنَّةِ اشاره به همين سير استكمالى در عالم آخرت باشد كه موجب دفع حزن و اندوه آن حضرت از شهادت علىأصغر قبل از به فعليّت رسيدن نفس طاهرش مىباشد .