كراراً مىفرمودند : « غير از آقا سيّدمحمّدحسين كس ديگرى را نمىشناسم ! » و نيز مىفرمودند : « بعد از أهلبيت عليهم السّلام مثل مرحوم قاضى و بعد از آقاى قاضى ، همانند آقا سيّدمحمّدحسين نديدم . »
البتّه علّامهء والد قدّسسرّه به حقير مىفرمودند : تا من در قيد حياتم ، اين سخن حضرت آقاى حدّاد را براى كسى نقل ننمائيد .
حضرت آقاى حدّاد نفسشان كيميا بود . هر چه إراده مىكردند ، به مجرّد إراده محقّق مىشد و گرههاى كور و مشكلات لاينحلّ چه در امور مادّى و چه در أمر سلوك و عقبات و كريوههاى راه خدا به يك اشارهء ايشان حلّ مىشد . ما بارها اين أمر را تجربه نموده بوديم ، ولى با اين همه به مقتضاى مقام رضا و فناى إرادهشان در ارادهء حضرت حقّ جلّوعلا ، تسليم محض بودند و تا از عالم بالا أمر و اشارهاى نبود كارى نمىكردند ؛
بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ
*
لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ .
« 1 » « بندگان بزرگوار و گرامى خداوند هستند كه در گفتار از خدا سبقت نمىگيرند و فقط به أمر خدا عمل مىكنند . »
يك بار خدمتشان عرض كردم : فلان كس چنين مشكلى دارد ، دعا بفرمائيد . و مشكل او را توضيح دادم . فرمودند : اگر دعا كنم همين الآن حلّ مىشود ، ولى رضاى خداوند نيست ؛ رضاى خداوند اين است كه اين مشكل فعلًا باقى باشد و سير طبيعى خود را طىّ كند تا حلّ شود .
در مقابل مشكلات و ابتلاءات وارده بر خود ايشان نيز تسليم محض بودند و با وجود تمكّن از حلّ آن به يك اشاره ، صبر و تسليم را اختيار مىفرمودند .
در سفر به شام ، يك روز كه در محضر ايشان بوديم ، به يكى از تلامذهء خود رو نموده و فرمودند : ديگر شما بىنياز از استاد بوده و از جانب ما كار تمام است .
هامش
( 1 ) . ذيل آيه 26 و آيه 27 ، از سورهء 21 : الأنبيآء .