علوم و معارف ربّانيّه داشتند و آنچه از سرچشمهء توحيد ذوق نموده بودند ، همه را در طبق إخلاص نهاده به ايشان عطا نمودند .
در سفر آخرى كه به محضرشان شرفياب شدم ، مىفرمودند : من هرچه داشتم به آقا سيّدمحمّدحسين دادم ! البتّه از جانب مقابل نيز همينطور بود ؛ مطالب و حقائق بسيارى بود كه مرحوم حدّاد از علّامهء والد گرفتند و ايشان نيز آنچه داشتند دريغ نمىكردند و آن عشق و محبّت و گريههاى سوزان مرحوم حدّاد در فراق ايشان نتيجهء همين ارتباط بود ؛ خُذ فافهَم و اغتَنِم ، فإنّ هذا من أدقّ المَعانى . « 1 »
در اين مقام كه سخن با نام مبارك حضرت آقاى حاج سيّد هاشم موسوى حدّاد رضوان الله تعالى عليه ، معطّر به عطر توحيد و ولايت گشته و قلم به عشق
هامش
( 1 ) . آنچه گذشت مربوط به ارتباط حضرت علّامهء والد با مرحوم حضرت آقاى حدّاد قدّسسرّهما از دوران شباب حقير تا پايان عمر شريفشان بود ، امّا اينكه از آغاز ارتباطشان چنين بوده يا اينكه در بدء امر رابطهء استاد و شاگردى بوده و سپس به اين نحو مبدّل گرديده ؟ هر دو محتمل است ؛ يعنى ممكن است در ابتداء واقعاً رابطهء شاگردى برقرار باشد ولى در طول سير ، شاگرد در مرحلهاى خود را به استاد رسانده و از آن پس با هم سير نموده باشند و ممكن است از آغاز رابطهء رفاقت وجود داشته باشد .
آنچه مسلّماست اينستكه حضرت والد زمانى كه خدمت آقاى حدّاد رسيدهاند ، راهرفته و شوريده و دلسوخته بودهاند . گرچه روى صفا و تواضع در اوّلين ديدار خدمت مرحوم حدّاد عرض كردهاند : آمدهام تا نعلى به پاى من بكوبيد ! ( روحمجرّد ، ص 27 ) و تعابير متواضعانهء ديگرى نيز در كتاب روح مجرّد دربارهء مرحوم آقاى حدّاد به كار بردهاند ؛ چنان كه گاهى تعابير بسيار متواضعانهاى نسبت به دوستان و رفقاى طريق خود داشتند و در راه خدا براى خود شأن و موجوديّتى قائل نبودند و بر همين اساس در نزد سائر أولياى إلهى نيز سِلْم محض بودند . نمونههاى فراوانى از اين قبيل در بياناتشان در مهرتابان در حقّ مرحوم علّامه طباطبائى ديده مىشود ، با وجود اينكه به يقين علّامهء والد مدّتها پيش از مرحوم علّامه به فناء تامّ رسيده و در مقام بقاء متمكّن گرديده بودند .