در اوّلين سفرى كه به كربلاى معلّى مشرّف شدم از خدمت حضرت آقاى حدّاد سؤالاتى مىنمودم و ايشان با تبسّم و مسرّت جواب مىفرمودند ، تا اينكه عرض كردم : آيا پدر ما به مقام فناء رسيدهاند ؟ يكباره لحن ايشان تغيير كرد و با شدّت و حدّت در حالى كه دستشان را تكان مىدادند فرمودند : « از فانى هم بالاتراست ، از فانى هم بالاتراست ! أبرار خدمتش مىكنند . »
مكرّراً حقير از عيال و فرزندان مرحوم حدّاد شنيدم كه وقتى پدر شما خداحافظى مىكنند و مىروند ، آقاى حدّاد مريض مىشوند و در را به روى خود بسته و كسى را به اطاق راه نمىدهند . چندين روز غذا نخورده و با كسى صحبت نمىكنند و به شدّت اشك مىريزند و چشم ايشان از فرط گريه سرخ مىشود كه علّامهء والد نيز شرحى از اين انقلاب أحوال ايشان را در روحمجرّد مرقوم فرمودهاند . « 1 »
نامههاى حضرت آقاى حدّاد به علّامهء والد نيز نشانگر همين معنىاست .
تعابيرى كه در آنها آمده خطاب استاد به شاگرد نيست . خطاب دو رفيق است ، در اوج حالات عرفانى و توحيدى :
إلى جَنابِ سَيِّدى المُحتَرمِ السَّيِّدمُحَمَّدحُسَين العالِم الرَّبّانىّ . . .
هامش
( 1 ) . روحمجرّد ، ص 605 ، 650 و 651 ؛ در ص 650 مىفرمايند : يهر وقت بنده از ايشان خداحافظى مىكردم و از كربلا به صوب كاظمين براى مراجعت به ايران مىآمدم ، مشاهده مىكردم كه سيمايشان بر افروخته مىشود و حالشان منقلب ميگردد .
و رفقا مىگفتند : پس از رفتن تو ، ايشان تا يك هفته در فراش مىافتند و قدرت بر حركت ندارند . و كسى را نمىپذيرند و با احدى از رفقا گفتار ندارند ، و حتّى عائلهء شخصى ايشان هم مىدانند در آن حال ايشان خُلق و حال ندارند . فلهذا فقط در مواقع غذا شربت آبى و مايعى مىبردند . زيرا توان خوردن و جويدن نبود و خودشان هم در آن حال مىفرمودهاند : كسى به سراغ من نيايد ! و مرا به همين حال واگذاريد ! »