تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
اگر چه حسن تو از عشق غير ، مستغنى است * من آن نيم كه ازين عشقبازى آيم باز چه گويمت كه ز سوز درون چه مىبينم * ز اشك پرس حكايت كه من نِيَم غمّاز چه فتنه بود كه مشّاطهء قضا انگيخت * كه كرد نرگس مستش سيه به سرمهء ناز « 1 »
حضرت آقاى حدّاد أحوالپرسى نموده و فرمودند : « آقا سيّدمحمّد صادق ! به چه مقاماتى رسيده‌ايد ؟ » عرض كردم : « آقا ! مَثَل حقير مَثَل ماشينى مىماند كه موتور آن خراب و چرخ‌هايش پنجر شده و ديگر قادر بر حركت نيست . فلذا در كنارى ساكن و بىحركت افتاده‌است . »
ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى * بوقت فاتحهء صبح يك دعا بكند « 2 »
ايشان شروع كردند به خنديدن . البتّه بنده حقيقت را عرض كرده بودم . بعد فرمودند : إن‌شاءالله اين مدتى كه با ما هستيد حالتان بهتر خواهد شد . الحمد للّه ربّ العالمين همانطور كه فرموده بودند ، از مصاحبت و مجالست با آن روح مجرّد و نور مطلق مستفيض شدم و حالتى كه بود تغيير كرد . در سفرهاى قبل كه خدمت آقاى حدّاد بوديم ، شراشر وجود ايشان آتش عشق و سوز محبّت به حضرت پروردگار بود . ولى در اين سفر ديگر آن سوز و شور و حرارت به برودت و سردى گراييده و مبدّل به طمأنينه و سكون و آرامش شده بود و حال ايشان نيز در حقير تأثير گذاشته و آن عشق و شورى كه داشتم همه در أثر مصاحبت و معيّت با ايشان آرام گرفت و تمام گشت .
هامش
( 1 ) . ديوان‌حافظ ، ص 118 ، غزل 266 . ( 2 ) . همان مصدر ، ص 58 ، غزل 127 .