باز هر يك مرد شد شكل درخت * چشم از سبزىّ ايشان نيكبخت
ز انبُهىّ برگ پيدا نيست شاخ * برگ هم گم گشته از ميوهء فراخ
هر درختى شاخ بر سدره زده * سدره چبود ؟ از خلا بيرون شده
ميوهاى كه بر شكافيدى عيان * همچو آب از ميوه جستى نور آن
اين عجبتر كه بر ايشان مىگذشت * صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ز آرزوى سايه جان مىباختند * از گليمى سايهبان مىساختند
سايهء آن را نمىديدند هيچ * صد تُفو بر ديدههاى پيچ پيچ
ختم كرده قهر حق بر ديدهها * كه نبيند ماه را ، بيند سها
ذرّهاى را بيند و خورشيد نى * ليك از لطف و كرم نوميد نى
كاروانها بى نوا وين ميوهها * پخته مىريزد ، چه سحراست اى خدا ؟
سيب پوسيده همى چيدند خلق * درهم افتاده به يغما خشك حلق