يُؤَجِّجُ نارًا ثُمَّ يُطفِى بِرَشَّةٍ * كَذاكَ تَرانى مُحَرقًا وَ غَريقَا « 1 »
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند * كه اى روشنگهر پير خردمند
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى
بگفت أحوال ما برق جهان است * دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم أعلى نشينم * گهى در پشت پاى خود نبينم
اگر درويش در حالى بماندى * سر دست از دو عالم برفشاندى « 2 »
حال با لحاظ اين مقدّمات چه جاى استبعاد دارد كه مرحوم آقاى أنصارى با حضور بر مزار مرحوم بهارى آن نور و عظمت باهره را ادراك كرده و جان ايشان از نسائم آن رَوح رحمانى طراوت گرفته و لذا ايشان به عشق آن رائحهء إلهى كه مهبّ آن مزار مرحوم بهارى بوده ، اين راه طولانى را پياده پيموده و به آنجا بروند .
أمّا اينكه ايشان چرا به مزار مرحوم بهارى مىرفتند و براى تمتّع از اين نفحهء روحانى و توحيدى به منزل مرحوم حاج محمّد حسن بياتى و يا جاى ديگرى نمىرفتند به اين دليل است كه آن معنا و حقيقت و نورى كه از مرحوم حدّاد در آن ساعت بر مزار مرحوم بهارى تجلّى كرده و آن تراوشات معنوى و آن حال توحيدى عالى و راقى ، در منزل مرحوم بياتى يا باغى كه در خارج همدان براى اقامت ايشان و رفقا اجاره شده بود ، نبودهاست .
هامش
( 1 ) . « گاهى حضرت محبوب را بى هيچ حجابى ديدار مىكنم ، أمّا بعد از آن ، حالى به من دست مىدهد كه طريق خود را نيز گم مىنمايم . گاهى آتش عشق و محبّت را در سويداى دل من بر مىافروزد و پس از آن با احتجاب خود سردى را بر عشق سوزان من ريخته و آتش آن را فرو مىنشاند ، از اين روست كه مرا گاهى سوخته از نار وحدت مىبينى و گاهى غرق شده در درياى كثرت ! »
( 2 ) . كلّياتسعدى ، گلستان ، ص 58 ، حكايت 9 و 10 .