پروردگار بوده و از خود بى خود مىشوند كه حتّى هيچ ملك مقرّبى را إذن ورود به آن خلوت انس نيست و گاهى از آن حال تنزّل مىنمايند . و اين معنى در آثار مرويّهء از حضرت رسولأكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم در نزول قرآن و اختلاف حال آن حضرت به خوبى مشاهده مىشود ، براى مزيد توضيح مناسب است يكى از حكايات گلستان شيخ مصلحالدّين سعدى شيرازى را كه در بيان اختلاف أحوال أولياى إلهى است ذكر كنيم .
شيخ در باب دوّم از أبواب گلستان در بيان اخلاق درويشان ، حكايت نهم مىنويسد : « يكى از صلحاى لبنان كه مقامات او در ديار عرب مذكور بود و به كرامات مشهور ، به جامع دمشق در آمد و بر كنار بركهء كلاسه طهارت همى ساخت ، پايش بلغزيد و به حوض در افتاد ، به مشقّت بسيار از آن جايگه خلاص يافت .
چون از نماز بپرداختند ، يكى از أصحاب گفت : مرا مشكلى هست ، اگر اجازت پرسيدن است . گفت : آن چيست ؟ گفت : ياد دارم كه شيخ به روى درياى مغرب برفت و قدمشتر نشد ، امروز چه حالت بود كه در اين قامتى آب از هلاك چيزى نماند ؟
شيخ اندر اين فكرت فرو رفت و پس از تأمّل بسيار سر برآورده و گفت :
نشنيدهاى كه خواجهء عالم عليهالسّلام گفت :
لى مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لا يَسَعُنى فيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَلٌ .
و نگفت : على الدّوام .
وقتى كه چنين فرمود ، به جبرئيل و ميكائيل نپرداختى و ديگر وقت با حفصه و زينب درساختى .
مشاهدة الأبرار بين التّجلّى و الاستتار مىنمايند و مىربايند .
ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى * بازار خويش و آتش ما تيز مىكنى
اشاهِدُ مَن أهْوَى بِغَيرِ وَسيلَةٍ * فَيَلْحَقُنى شَأنٌ أَضِلُّ طَريقَا