حقّ ، أصالت قائلاند .
اولياء إلهى كه در اقيانوس بىكران توحيد مستغرق بوده و از تجلّيات ذاتى و بادهء وحدت سرمست شدهاند ، به هيچوجه از ذات حضرت أحديّت تنزّل نمىكنند و دائماً در مقام عبوديّت تامّهء حضرت حقّ متمكّناند و جز در موارد خاصّه ظهور و به روزى ندارند . لذا كسى كه خبرهء راه نبوده و ولىشناس نباشد چنانچه ايشان را ببيند گمان مىكند با يك مؤمن عادى مواجه است ، در حالى كه أمواج علوم توحيدى علىالدّوام در سينهء عارفبالله موج مىزند .
چو تافت بر دل من پرتو جمال حبيب * بديد ديدهء جان ، حسن بر كمال حبيب
چه التفات به لذّات كائنات كند * كسى كه يافت دمى لذّت وصال حبيب
به دام و دانهء عالم كجا فرود آيد * دلى كه گشت گرفتار زلف و خال حبيب
خيال مُلك دو عالم نياورد به خيال * سرى كه نيست دمى خالى از خيال حبيب
حبيب را نتوان يافت در دو كون مثال * اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبيب
درون من نه چنان از حبيب مملوّ شد * كه گر حبيب درآيد بود مجال حبيب
بدان صفت دل و جان از حبيب پرشده است * كه از حبيب ندارم نظر به حال حبيب
چه احتياج بود ديده را به حُسن برون * چو بر درون متجلّى شود جمال حبيب