مىخواندند :
گلى خوشبوى در حمّام روزى * رسيد از دست محبوبى به دستم
به دو گفتم كه مُشكى يا عبيرى * كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچيز بودم * و ليكن مدّتى با گُل نشستم
كمال همنشين در من أثر كرد * و گرنه من همان خاكم كه هستم « 1 »
بنابراين براى طالب علم جائز نيست از هرجا و هركسى أخذ و تلقّى نمايد و نمىتواند جان و نفس خود را براى تعليم و تربيت به دست هر معلّمى بسپارد ، ولذا مىفرمودند : افرادى كه از بلاد و شهرهاى خود به سوى حوزهها گسيل مىشوند و به اين علوم اشتغال مىيابند و به مراتب عاليه در علم و فضل رسيده و مدرّس دروس سطح عالى حوزه شده يا به مقام مرجعيّت مىرسند سه صنف مىباشند :
صنف أوّل : كسانى هستند كه قصدشان تنها دنيا و تحصيل متاع عالم غرور و حطام آنست و به دنبال شهرت و جاه بوده و أبداً خدا را در نيّت ندارند و علم را براى دنيا و أعراض آن فرامىگيرند ؛ اين گروه بطور كلّى از درجهء اعتبار ساقط بوده ، بههيچوجه مرضىّ رضاى خدا و رسولخدا صلّى الله عليه و آله وسلّم نيستند و أبداً نبايد نزد چنين افرادى به شاگردى و تعلّم زانو زد .
صنف دوّم : كسانى هستند كه داعى و انگيزهء آنان براى ورود به حوزه و تحصيل ، اينستكه علم فىنفسه مطلوب است و علم را لِلعِلم دنبال مىكنند و بههمين خاطر درسمىخوانند و رنج و مرارت و مشقّتهاى راه تحصيل را به جان خريده و به مدارج عالى علمى دست مىيابند ؛ اين افراد اگر أهل تقوى باشند ، درسگرفتن و تعلّم نزد آنان منع و محذورى ندارد .
صنف سوّم : كسانى هستند كه علم را لِلّه مىآموزند و خدا را مقصد و
هامش
( 1 ) . كلّياتسعدى ، ص 4 .