« و بطور كلّى همه رفقا مگر عدّه بسيار قليلى ، قدر و قيمت ايشان را ندانستند و ايشان را نشناختند . ايشان را فقط يك سيّد محترم و منزوى از دنيا و داراى اخلاق حسنه و سجاياى حميده ميدانستند كه شايد داراى بعضى از حالات روحانيّه و مكاشفات ملكوتيّه باشد . فلذا در بسيارى از امور مثلًا به جريان انداختن امور كسبى و رفع منازعات و أداء ديون و أمثالها ايشان را استخدام مىنمودند .
مثلًا بارها و بارها از كاظمين و بغداد به كربلا مىآمدند ، و با ماشين خود ايشان را براى اصلاح اين امور به كاظمين مىبردند و يك هفته و دو هفته نگه ميداشتند و در خانه خود به عقيده خود پذيرائى مىنمودند . و سفرههاى رنگين از هر گونه طعام مرغ و ماهى مىگستردند و همه رفقا را بر سر آن سفره مىنشاندند ، در حالى كه ميدانستند سيّد هاشم در تمام مدّت رفاقت يك لقمه ماهى و يا مرغ نخورده است ، و از خوردن أغذيه رنگين و انواع لذائذ صورى اجتناب ورزيده است . و هميشه در كنار اين سفرهها در جلوى خود به نان و سبزى ( فجل - ترب سفيد ) و يا غذاهاى ساده اكتفا مىنموده است . « 1 » »
حضرت آقا در ادامه مطالب فوق در صفحه بعد فرمودهاند :
« و اين در حالى بود كه عيالات سنگين ايشان غالبا در كربلاى معلّى به عسرت و ضيق معيشت شديد روزگار مىگذرانيدند . و با ناراحتيها دست به گريبان بودند . و رفقا چنين مىپنداشتند كه : پذيرائى از حضرت آقا بدانصورت است كه ايشان را در باغهاى كاظمين و بغداد با آن كيفيّت نگهدارند . و عجيب اينجا بود كه اين سيّد ابدا و ابدا لب نمىگشود ، حتّى از اينكه مبادا امور داخلى وى به خارج درز پيدا كند و رخنه نمايد سخت ناراحت مىشد
هامش
( 1 ) « روح مجرّد » ص 598 و 599