در وقت مغرب ، غير از حرفهء استادى است ؟
. . . . . . . . . . . . . . ص 16 :
. . . به مجرّدى كه ايشان چشمش به من افتاد و من هنوز ننشسته بودم و سخنى نگفته بودم ، ديدم اين اشعار را مىخواند :
گوهر مخزن اسرار همان است كه بود * حقّهء مهر بدان مهر نشان است كه بود
تا آخر غزل .
حالم متغيّر شد و دانستم كه اين مرد بزرگ علاوه بر آنكه از حال و نيّتم اطّلاع دارد ، ارتباط خاصّى هم با خاندان عصمت عليهم السّلام دارد ؛ ( 9 ) لذا به عنوان رفاقت و يا به عنوان استاد ، ايشان را انتخاب كردم و چهار سال با او بودم ، خود را از نظر روحى تحت نظر و حمايت ايشان مىديدم . ( 10 ) در همان أوائلى كه با ايشان آشنا بودم در عالم رؤيا مىديدم كه سر كوه تيزى كه از دو طرف پرتگاه است ولى راه مستقيمى است به طرف خورشيد مىروم و گاهى مىخواهد پايم بلغزد و به ته درّه پرت شوم ولى مىبينم حاج ملّا آقا جان از پشت سرم مىآيد نمىگذارد بيفتم ، مرا مىگيرد و باز در صراط مستقيم قرارم مىدهد . ( 11 )
( 9 ) اين مكاشفات فقط مكاشفات صوريّه است ، و چه بسا در أوّلين وهله براى سالك پيدا مىشود و در آن صحيح و سقيم بسيار است ؛ و أبداً دلالت بر ربط با خاندان عصمت ندارد ، و از اينجا تا