عليه السّلام خطاب با پروردگار ؛ يعنى : « تلاوت مىكند رسول خدا بر مردم آيات ترا و تعليم كتاب و حكمت مىدهد ، و آنانرا پاك مىگرداند از خوى زشت . »
خداى تعالى در بيش از ده آيه ، كتاب و حكمت را قرين يكديگر ساخت و گفت : به پيغمبران هم كتاب آموختيم هم حكمت ، يعنى هم معقول و هم منقول ، و پيغمبران به مردم نيز هر دو را آموختند .
حكمت چنان كه در آيات پيشين گذشت أحكام درست و صحيح است كه به عقل دريابند ، و در اين آيه نيز عطف بر كتاب فرمود ؛ بايد چيزى غير از كتاب باشد .
و نيز وحى و تعبّد و شريعت براى همهء مردم است و حكمت براى گروهى خاصّ ، چنان كه گفتيم .
اگر گويى : پيغمبر با وجود وحى چه نياز به حكمت دارد ؟ أنبياء أصل حقيقت را بىواسطهء عقل دريابند !
گوئيم : بيشتر دعوت آنان براى هدايت كفّار است كه نه وحى را مىپذيرند و نه چيزى به تعبّد قبول مىكنند . اگر با آنها گويى : به خدا إقرار كن گويد : چرا إقرار كنم ؟ و اگر گويى : براى آنكه جهان نبوده است و حادث است و ناچار كسى بايد آن را بيافريند ، او گويد : من نمىدانم عالم حادث است ، شايد از قديم بوده همچنين كه هست . و اگر گويى : در قرآن آمده است كه :
خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ
گويد : هنوز من به قرآن إقرار نكردهام !
پس پيغمبران نمىتوانند كتاب خود را دليل إثبات خدا و