تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سر الفتوح ناظر بر پرواز روح (ضميمه فقهاى حكيم) (فارسى) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
جوان هم بود ، روزى مرحوم قاضى مىبيند كه او روز به روز رنگش زرد و خودش لاغر مىشود ، از ايشان مىپرسد كه : چكار مىكنى كه اينطور شدى ؟ جواب مىدهد كه : هر شب غير از مقرّرات عادى ، يك قرآن ختم مىكنم و تقريباً خواب ندارم . ايشان مىفرمايد : از امشب فكر كن كه من در مقابلت نشسته‌ام و بخوان . آن فرد آمد و گفت : بيشتر از يك جزء نتوانستم بخوانم . بعد از چند روز دستور مىدهد كه : خيال كن به امام زمان عليه السّلام مىخوانى و يا پيغمبر و يا على عليهم السّلام . فردا آمد و گفت : هر چه كردم نتوانستم بيشتر از يك حزب بخوانم . بعد از چند روز فرمود : خيال كن به خدا مىخوانى . مىگويند آن جوان از اوّل قرآن شروع نموده بود و در إيّاك نعبد و إيّاك نستعين مانده بود ، و صبح همان شب از دنيا رفت . ( 50 ) ( 50 ) اين داستان ، بين مرحوم قاضى و يكى از شاگردان ايشان واقع نشده است ؛ بلكه مرحوم قاضى رضوان الله عليه اين داستان را كه بين شيخى و يكى از شاگردانش واقع شده است حكايت مىنموده‌اند ، و نسبت به عملكرد آن شيخ و استاد إشكال و إيراد داشته‌اند كه او نتوانسته است اين شاگرد را درست و به تدريج حركت دهد و لذا او را دچار مرگ نموده است . مرحوم قاضى اين داستان را شاهدى براى حركت تدريجى سالك مىآورده‌اند كه اينطور سير و حركت او را به كمال مىرساند ، و أمّا حركات دفعيّه و سيرهاى ضربه زننده و كوبنده استعداد سالك را