وقتى آن شيخ طلبه كه بعدها معلوم شد هندى است وارد اطاق گرديد ، حاج ملّا آقا جان به او اعتراض كرد كه چرا وارد اطاق شدى ؟ او با زبان نيمه فارسى ، به لهجهء هندى جواب داد كه من علاقمند به امام زمان عليه السّلام هستم و ديشب تا صبح در اين مسجد بيدار بودهام و حال آمدهام شايد اينجا استراحت كنم .
حاج ملّا آقا جان به او گفت : تو دروغ مىگوئى ، امام زمان را دوست ندارى ، او را نمىشناسى !
مدّتى آن شيخ با تذلّل عجيبى از اين سنخ كلمات را تكرار مىكرد و حاج ملّا آقا جان با عصبانيّت بيشترى او را تكذيب مىنمود ، ما همه از اين طرز برخورد ، آن هم با كسى كه مىدانستيم سابقهء او را حاج ملّا آقا جان ندارد تعجّب مىكرديم ، حتّى بعضى از دوستان به او تعرّض كردند ( 39 ) و گفتند : چرا به اين شيخ بيچاره اين قدر توهين مىكنى ؟
بالأخره حاج ملّا آقاجان از جا برخاست و به زور شيخ را از اطاق بيرون كرد ، در اين مدّت آن سيّد به داخل اطاق نگاه مىكرد و گاهى تبسّم مىنمود ، مثل كسى كه منتظر بود ببيند دعوا به كجا منتهى مىشود و يا اگر نزاعى نبود وارد اطاق شود .
وقتى شيخ را از اطاق بيرون كردند آن سيّد هم رفت . من گمان مىكردم آن سيّد رفيق اين شيخ است كه با رفتن شيخ او هم رفت ، به حاج ملّا آقا جان گفتم : هر چه شما به آن شيخ گفتيد ، رفيقش هم بيرون اطاق ايستاده بود شنيد ، خوب شد او به دفاع
سر الفتوح ناظر بر پرواز روح (ضميمه فقهاى حكيم) (فارسى) — صفحة 113
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١٣